تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 944

مساهمون:

ص٩٤٤
اين نمىبينى كه در بزم شراب * مست آن گه خوش شود كاو شد خراب
گر چه پر نقش است خانه بركنش * گنج جو و ز گنج آبادان كنش

[ امور نفسانى ، حجاب ميان خالق و مخلوق ]

خانه‌اى پر نقش تصوير و خيال * وين صور چون پرده بر گنج وصال

[ احوال گوناگون انسان ، از تجليات حق است ]

پرتو گنج است و تابشهاى زر * كه در اين سينه همىجوشد صور

[ جسم ، حجاب روح ]

هم ز لطف و عكس آب با شرف * پرده شد بر روى آب اجزاى كف
هم ز لطف و جوش جان با ثمن * پرده‌اى بر روى جان شد شخص تن
پس مثل بشنو كه در افواه خاست * كآنچه بر ماست اى برادر هم ز ماست
زين حجاب اين تشنگان كف پرست * ز آب صافى اوفتاده دور دست

[ اشتباه در پيدا كردن معبود حقيقى ]

آفتابا با چو تو قبله و امام * شب پرستى و خفاشى مىكنيم
سوى خود كن اين خفاشان را مطار * زين خفاشيشان بخر اى مستجار

[ ادامهء حكايت خوارزمشاه ]

اين جوان زين جرم ضال است و مغير * كه به من آمد ولى او را مگير
در عماد الملك اين انديشه‌ها * گشته جوشان چون اسد در بيشه‌ها
ايستاده پيش سلطان ظاهرش * در رياض غيب جان طايرش
چون ملايك او به اقليم أَ لَسْتُ * هر دمى مىشد به شرب تازه مست
اندرون سور و برون چون پر غمى * در تن همچون لحد خوش عالمى
او در اين حيرت بد و در انتظار * تا چه پيدا آيد از غيب و سرار
اسب را اندر كشيدند آن زمان * پيش خوارزمشاه سرهنگان كشان
الحق اندر زير اين چرخ كبود * آن چنان كره به قد و تك نبود
مىربودى رنگ او هر ديده را * مرحب آن از برق و مه زاييده را
همچو مه همچون عطارد تيز رو * گوييا صرصر علف بودش نه جو

[ استدلال اقناعى بر اثبات معراج ]

ماه عرصه‌ى آسمان را در شبى * مىبرد اندر مسير و مذهبى
چون به يك شب مه بريد ابراج را * از چه منكر مىشوى معراج را
صد چو ماه است آن عجب در يتيم * كه به يك ايماى او شد مه دو نيم
آن عجب كاو در شكاف مه نمود * هم به قدر ضعف حس خلق بود
كار و بار انبيا و مرسلون * هست از افلاك و اخترها برون

[ درك مقام معنوى اوليا ، منوط به داشتن تجربه‌هاى عرفانى است ]

تو برون رو هم ز افلاك و دوار * و آن گهان نظاره كن آن كار و بار
در ميان بيضه‌اى چون فرخها * نشنوى تسبيح مرغان هوا
معجزات اينجا نخواهد شرح گشت * ز اسب و خوارمشاه گو و سر گذشت

[ زيبايى جهان ، از جمال حضرت حق است ]

آفتاب لطف حق بر هر چه تافت * از سگ و از اسب فر كهف يافت

[ هر موجود به اندازهء قابليت خود از فيض الهى بهره مىبرد ]

تاب لطفش را تو يكسان هم مدان * سنگ را و لعل را داد او نشان
لعل را ز آن هست گنج مقتبس * سنگ را گرمى و تابانى و بس
آن كه بر ديوار افتد آفتاب * آن چنان نبود كز آب و اضطراب

[ ادامهء حكايت خوارزمشاه ]

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 944 | جلال الدين الرومي