تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 946

مساهمون:

ص٩٤٦
چون تو مىبينى كه نيكى مىكنى * بر حيات و راحتى بر مىزنى

[ كار بد ، اضطراب آور است ]

چون كه تقصير و فسادى مىرود * آن حيات و ذوق پنهان مىشود

[ اهميت بصيرت ]

ديد خود مگذار از ديد خسان * كه به مردارت كشند اين كركسان

[ عقل خود را به ديگران مسپار ]

چشم چون نرگس فرو بندى كه چى * هين عصايم كش كه كورم اى اچى
و آن عصا كش كه گزيدى در سفر * خود ببينى باشد از تو كورتر
دست كورانه بحبل اللَّه زن * جز بر امر و نهى يزدانى متن

[ معنى حبل اللّه ]

چيست حبل اللَّه رها كردن هوا * كاين هوا شد صرصرى مر عاد را

[ هوس ، دام است ]

خلق در زندان نشسته از هواست * مرغ را پرها ببسته از هواست
ماهى اندر تابه‌ى گرم از هواست * رفته از مستوريان شرم از هواست
خشم شحنه شعله‌ى نار از هواست * چار ميخ و هيبت دار از هواست
شحنه‌ى اجسام ديدى بر زمين * شحنه‌ى احكام جان را هم ببين

[ درك عذاب هم نيازمند رهايى روح از قيود است ]

روح را در غيب خود اشكنجه‌هاست * ليك تا نجهى شكنجه در خفاست
چون رهيدى بينى اشكنجه و دمار * ز انكه ضد از ضد گردد آشكار
آن كه در چه زاد و در آب سياه * او چه داند لطف دشت و رنج چاه

[ ترك هوى گو تا شراب حق نوشى ]

چون رها كردى هوا از بيم حق * در رسد سغراق از تسنيم حق
لا تطرق فى هواك سل سبيل * من جناب اللَّه نحو السلسبيل
لا تكن طوع الهوى مثل الحشيش * ان ظل العرش اولى من عريش

[ ادامهء حكايت خوارزمشاه ]

گفت سلطان اسب را واپس بريد * زودتر زين مظلمه بازم خريد
با دل خود شه نفرمود اين قدر * شير را مفريب زين راس البقر
پاى گاو اندر ميان آرى ز داو * رو ندوزد حق بر اسبى شاخ گاو
بس مناسب صنعت است اين شهره زاو * كى نهد بر جسم اسب او عضو گاو
ز او ابدان را مناسب ساخته * قصرهاى منتقل پرداخته
در ميان قصرها تخريجها * از سوى اين سوى آن صهريج‌ها

[ انسان ، جسم كوچك و جهان بزرگ است ]

و ز درونشان عالمى بىمنتها * در ميان خرگهى چندين فضا

[ تصرف خدا در احوال آدمى ]

گه چو كابوسى نمايد ماه را * گه نمايد روضه قعر چاه را
قبض و بسط چشم دل از ذو الجلال * دم به دم چون مىكند سحر حلال
زين سبب درخواست حق از مصطفى * زشت را هم زشت و حق را حق نما
تا به آخر چون بگردانى ورق * از پشيمانى نيفتم در قلق
مكر كه كرد آن عماد الملك فرد * مالك الملكش بدان ارشاد كرد
مكر حق سرچشمه‌ى اين مكرهاست * قلب بين اصبعين كبرياست
آن كه سازد در دلت مكر و قياس * آتشى داند زدن اندر پلاس