تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 947

مساهمون:

ص٩٤٧

رجوع كردن به قصه‌ى آن پاى مرد و آن غريب وام دار و باز گشتن ايشان از سر گور خواجه و خواب ديدن پاى مرد خواجه را الى آخره

بىنهايت آمد اين خوش سر گذشت * چون غريب از گور خواجه باز گشت
پاى مردش سوى خانه‌ى خويش برد * مهر صد دينار را با او سپرد
لوتش آورد و حكايتهاش گفت * كز اميد اندر دلش صد گل شكفت
آن چه بعد العسر يسر او ديده بود * با غريب از قصه‌ى آن لب گشود
نيم شب بگذشت و افسانه كنان * خوابشان انداخت تا مرعاى جان
ديد پا مرد آن همايون خواجه را * اندر آن شب خواب بر صدر سرا
خواجه گفت اى پاى مرد با نمك * آن چه گفتى من شنيدم يك به يك
ليك پاسخ دادنم فرمان نبود * بىاشارت لب نيارستم گشود

[ لزوم پوشاندن حقيقت از اغيار ]

ما چو واقف گشته‌ايم از چون و چند * مهر بر لبهاى ما بنهاده‌اند
تا نگردد رازهاى غيب فاش * تا نگردد منهدم عيش و معاش
تا ندرد پرده‌ى غفلت تمام * تا نماند ديگ محنت نيم خام
ما همه گوشيم كر شد نقش گوش * ما همه نطقيم ليكن لب خموش

[ جواب عمل ]

هر چه ما داديم ديديم اين زمان * اين جهان پرده‌ست و عين است آن جهان
روز كشتن روز پنهان كردن است * تخم در خاكى پريشان كردن است
وقت بدرودن گه منجل زدن * روز پاداش آمد و پيدا شدن

گفتن خواجه در خواب به آن پاى مرد وجوه وام آن دوست را كه آمده بود و نشان دادن جاى دفن آن سيم و پيغام كردن به وارثان كه البته آن را بسيار نبينند و هيچ باز نگيرد و اگر چه او هيچ از آن قبول نكند يا بعضى را قبول نكند هم آن جا بگذارند تا هر انكه خواهد بر گيرد كه من با خدا نذرها كردم كه از آن سيم به من و متعلقان من حبه اى باز نگردد الى آخره

بشنو اكنون داد مهمان جديد * من همىديدم كه او خواهد رسيد
من شنوده بودم از وامش خبر * بسته بهر او دو سه پاره گهر
كه وفاى وام او هستند و بيش * تا كه ضيفم را نگردد سينه ريش
وام دارد از ذهب او نه هزار * وام را از بعض اين گو برگزار