تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 945

مساهمون:

ص٩٤٥
چون دمى حيران شد از وى شاه فرد * روى خود سوى عماد الملك كرد
كاى اخى بس خوب اسبى نيست اين * از بهشت است اين مگر نه از زمين
پس عماد الملك گفتش اى خديو * چون فرشته گردد از ميل تو ديو
در نظر آنچ آورى گرديد نيك * بس گش و رعناست اين مركب و ليك
هست ناقص آن سر اندر پيكرش * چون سر گاو است گويى آن سرش
در دل خوارمشه اين دم كار كرد * اسب را در منظر شه خوار كرد

[ تأثير اغراض نفسانى در داورى انسان ]

چون غرض دلاله گشت و واصفى * از سه گز كرباس يا بى يوسفى

[ فريبكارى شيطان در لحظات نزع و احتضار ]

چون كه هنگام فراق جان شود * ديو دلال در ايمان شود
پس فرو شد ابله ايمان را شتاب * اندر آن تنگى به يك ابريق آب
و آن خيالى باشد و ابريق نى * قصد آن دلال جز تخريق نى

[ اگر در زندگى ، پاكى را با پليدى مبادله كنى ، داد و ستدى زيانبار كرده‌اى ]

اين زمان كه تو صحيح و فربهى * صدق را بهر خيالى مىدهى
مىفروشى هر زمانى در كان * همچو طفلى مىستانى گردكان
پس در آن رنجورى روز اجل * نيست نادر گر بود اينت عمل

[ تمثيل دنيا به گردوى پوك ]

در خيالت صورتى جوشيده‌اى * همچو جوزى وقت دق پوسيده‌اى
هست از آغاز چون بدر آن خيال * ليك آخر مىشود همچون هلال
گر تو اول بنگرى چون آخرش * فارغ آيى از فريب فاترش
جوز پوسيده‌ست دنيا اى امين * امتحانش كم كن از دورش ببين

[ مراتب بينش انسانها ]

شاه ديد آن اسب را با چشم حال * و آن عماد الملك با چشم مال
چشم شه دو گز همىديد از لغز * چشم آن پايان نگر پنجاه گز
آن چه سرمه‌ست آن كه يزدان مىكشد * كز پس صد پرده بيند جان رشد
چشم مهتر چون به آخر بود جفت * پس بدان ديده جهان را جيفه گفت
زين يكى ذمش كه بشنود او و حسب * پس فسرد اندر دل شه مهر اسب
چشم خود بگذاشت و چشم او گزيد * هوش خود بگذاشت و قول او شنيد
اين بهانه بود و آن ديان فرد * از نياز آن در دل شه سرد كرد
در ببست از حسن او پيش بصر * آن سخن بد در ميان چون بانگ در
پرده كرد آن نكته را بر چشم شه * كه از آن پرده نمايد مه سيه

[ سخن راستين ، نقاب از چهرهء حقيقت بردارد و سخن كژ ، نقاب حقيقت شود ]

پاك بنايى كه بر سازد حصون * در جهان غيب از گفت و فسون
بانگ در دان گفت را از قصر راز * تا كه بانگ واشده‌ست اين يا فراز
بانگ در محسوس و در از حس برون * تبصرون اين بانگ و در لا تبصرون
چنگ حكمت چون كه خوش آواز شد * تا چه در از روض جنت باز شد
بانگ گفت بد چو در وا مىشود * از سقر تا خود چه در وامى شود
بانگ در بشنو چو دورى از درش * اى خنك او را كه واشد منظرش

[ نيكوكارى ، آرامش روانى مىآورد ]