پادشاهان مظهر شاهى حق * فاضلان مرآت آگاهى حق
[ حركت در بستر ثبات ]
قرنها بگذشت و اين قرن نوى است * ماه آن ماه است آب آن آب نيست
عدل آن عدل است و فضل آن فضل هم * ليك مستبدل شد آن قرن و امم
قرنها بر قرنها رفت اى همام * وين معانى برقرار و بر دوام
[ تمثيل براى ابيات پيشين ]
آب مبدل شد در اين جو چند بار * عكس ماه و عكس اختر برقرار
پس بنايش نيست بر آب روان * بلكه بر اقطار عرض آسمان
اين صفتها چون نجوم معنوى است * دان كه بر چرخ معانى مستوى است
[ زيبايى جهان ، انعكاسى از زيبايى حق است ]
خوب رويان آينهى خوبى او * عشق ايشان عكس مطلوبى او
هم به اصل خود رود اين خد و خال * دايما در آب كى ماند خيال
جمله تصويرات عكس آب جوست * چون بمالى چشم خود خود جمله اوست
[ بيان وحدت و نفى ثنويت از زبان آن غريب وامدار ]
باز عقلش گفت بگذار اين حول * خل دوشاب است و دوشاب است خل
خواجه را چون غير گفتى از قصور * شرم دار اى احول از شاه غيور
خواجه را كه در گذشتهست از اثير * جنس اين موشان تاريكى مگير
خواجه را جان بين مبين جسم گران * مغز بين او را مبينش استخوان
[ انسان را به چشم ظاهر ، مبين ]
خواجه را از چشم ابليس لعين * منگر و نسبت مكن او را به طين
[ وصف انسان كامل ]
همره خورشيد را شبپر مخوان * آن كه او مسجود شد ساجد مدان
عكسها را ماند اين و عكس نيست * در مثال عكس حق بنمودنى است
[ فناى فى اللّه ]
آفتابى ديد او جامد نماند * روغن گل روغن كنجد نماند
چون مبدل گشتهاند ابدال حق * نيستند از خلق بر گردان ورق
قبلهى وحدانيت دو چون بود * خاك مسجود ملايك چون شود
چون در اين جو ديد عكس سيب مرد * دامنش را ديد آن پر سيب كرد
آن چه در جو ديد كى باشد خيال * چون كه شد از ديدنش پر صد جوال
[ در امور ظاهرى ، حبس مشو ]
تن مبين و آن مكن كآن بكم و صم * كَذَّبُوا بِالْحَقِّ لَمَّا جاءَهُمْ *
[ اتحاد ظاهر و مظهر ]
ما رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ احمد بدهست * ديدن او ديدن خالق شدهست
خدمت او خدمت حق كردن است * روز ديدن ديدن اين روزن است
خاصه اين روزن درخشان از خود است * نى وديعهى آفتاب و فرقد است
هم از آن خورشيد زد بر روزنى * ليك از راه و سوى معهود نى
در ميان شمس و اين روزن رهى * هست روزنها نشد زو آگهى
تا اگر ابرى بر آيد چرخ پوش * اندر اين روزن بود نورش به جوش
غير راه اين هوا و شش جهت * در ميان روزن و خور مألفت
مدحت و تسبيح او تسبيح حق * ميوه مىرويد ز عين اين طبق
سيب رويد زين سبد خوش لخت لخت * عيب نبود گر نهى نامش درخت