تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 846

مساهمون:

ص٨٤٦
آن سخنشان را وصيتها شمر * كه پدر گويد در آن دم با پسر

[ مردم را در حالت احتضار ببين تا نسبت به آنان دشمنى نورزى ]

تا برويد عبرت و رحمت بدين * تا ببرد بيخ بغض و رشك و كين
تو بدان نيت نگر در اقربا * تا ز نزع او بسوزد دل ترا
كل آت آت آن را نقد دان * دوست را در نزع و اندر فقد دان

[ اغراض را از قلبت پاك كن ]

ور غرضها زين نظر گردد حجاب * اين غرضها را برون افكن ز جيب
ور نيارى خشك بر عجزى مه‌ايست * دان كه با عاجز گزيده معجزى است
عجز زنجيرى است زنجيرت نهاد * چشم در زنجير نه بايد گشاد
پس تضرع كن كه اى هادى زيست * باز بودم بسته گشتم اين ز چيست
سخت‌تر افشرده‌ام در شر قدم * كه لفى خسرم ز قهرت دم‌به‌دم
از نصيحتهاى تو كر بوده‌ام * بت شكن دعوى بتگر بوده‌ام
ياد صنعت فرض‌تر يا ياد مرگ * مرگ مانند خزان تو اصل برگ
سالها اين مرگ طبلك مىزند * گوش تو بىگاه جنبش مىكند
گويد اندر نزع از جان آه مرگ * اين زمان كردت ز خود آگاه مرگ
اين گلوى مرگ از نعره گرفت * طبل او بشكافت از ضرب شگفت
در دقايق خويش را دربافتى * رمز مردن اين زمان دريافتى

تشبيه مغفلى كه عمر ضايع كند و وقت مرگ در آن تنگاتنگ توبه و استغفار كردن گيرد به تعزيت داشتن شيعه‌ى اهل حلب هر سالى در ايام عاشورا به دروازه‌ى انطاكيه و رسيدن غريب شاعر از سفر و پرسيدن كه اين غريو چه تعزيه است

[ حكايت در اينكه مرگ ، راه وصال به معشوق است ، سوگ و عزا چرا ؟ ! ]

روز عاشورا همه اهل حلب * باب انطاكيه اندر تا به شب
گرد آيد مرد و زن جمعى عظيم * ماتم آن خاندان دارد مقيم
ناله و نوحه كند اندر بكا * شيعه عاشورا براى كربلا
بشمرند آن ظلمها و امتحان * كز يزيد و شمر ديد آن خاندان
نعره‌هاشان مىرود در ويل و وشت * پر همىگردد همه صحرا و دشت
يك غريبى شاعرى از ره رسيد * روز عاشورا و آن افغان شنيد
شهر را بگذاشت و آن سو راى كرد * قصد جستجوى آن هيهاى كرد
پرس پرسان مىشد اندر افتقاد * چيست اين غم بر كه اين ماتم فتاد
اين رئيس زفت باشد كه بمرد * اين چنين مجمع نباشد كار خرد
نام او و القاب او شرحم دهيد * كه غريبم من شما اهل دهيد