چون نمردى گشت جان كندن دراز * مات شو در صبح اى شمع طراز
تا نگشتند اختران ما نهان * دان كه پنهان است خورشيد جهان
[ ادامهء حكايت امير ترك و مطرب ]
گرز بر خود زن منى در هم شكن * ز انكه پنبهى گوش آمد چشم تن
[ نزاع مردم ، غالبا نزاع با خويش است ]
گرز بر خود مىزنى خود اى دنى * عكس تست اندر فعالم اين منى
عكس خود در صورت من ديدهاى * در قتال خويش بر جوشيدهاى
همچو آن شيرى كه در چه شد فرو * عكس خود را خصم خود پنداشت او
[ شناخت آدمى بر پايهء اضداد است ]
نفى ضد هست باشد بىشكى * تا ز ضد ضد را بدانى اندكى
اين زمان جز نفى ضد اعلام نيست * اندر اين نشات دمى بىدام نيست
[ مرگ اختيارى ، حجابها را كنار مىزند ]
بىحجابت بايد آن اى ذو لباب * مرگ را بگزين و بردر آن حجاب
[ مرگ اختيارى به معنى مرگ مصطلح نيست بل به معنى تبديل صفات بد به صفات خوب است ]
نه چنان مرگى كه در گورى روى * مرگ تبديلى كه در نورى روى
مرد بالغ گشت آن بچگى بمرد * روميى شد صبغت زنگى سترد
خاك زر شد هيات خاكى نماند * غم فرح شد خار غمناكى نماند
[ اوصاف صاحبان مرگ اختيارى ]
مصطفى زين گفت كاى اسرار جو * مرده را خواهى كه بينى زنده تو
مىرود چون زندگان بر خاكدان * مرده و جانش شده بر آسمان
جانش را اين دم به بالا مسكنى است * گر بميرد روح او را نقل نيست
ز انكه پيش از مرگ او كردست نقل * اين به مردن فهم آيد نه به عقل
نقل باشد نه چو نقل جان عام * همچو نقلى از مقامى تا مقام
هر كه خواهد كه ببيند بر زمين * مردهاى را مىرود ظاهر چنين
مر ابو بكر تقى را گو ببين * شد ز صديقى امير المحشرين
اندر اين نشات نگر صديق را * تا به حشر افزون كنى تصديق را
[ هر كس در عشق حق فانى شود ، او مظهر قيامت ، بل خود قيامت است ]
پس محمد صد قيامت بود نقد * ز انكه حل شد در فناى حل و عقد
زادهى ثانى است احمد در جهان * صد قيامت بود او اندر عيان
زو قيامت را همىپرسيدهاند * اى قيامت تا قيامت راه چند
با زبان حال مىگفتى بسى * كه ز محشر حشر را پرسد كسى
[ اهميت مرگ اختيارى ]
بهر اين گفت آن رسول خوش پيام * رمز موتوا قبل موت يا كرام
همچنان كه مردهام من قبل موت * ز آن طرف آوردهام اين صيت و صوت
[ عرفان ، تجربهاى درونى و شخصى است ]
پس قيامت شو قيامت را ببين * ديدن هر چيز را شرط است اين
تا نگردى او ندانىاش تمام * خواه آن انوار باشد يا ظلام
عقل گردى عقل را دانى كمال * عشق گردى عشق را دانى ذبال
[ سخن را بايد به قدر ظرفيت مخاطب گفت ]
گفتمى برهان اين دعوى مبين * گر بدى ادراك اندر خورد اين
هست انجير اين طرف بسيار خوار * گر رسد مرغى قنق انجير خوار
[ نزع و احتضار ، حالتى دائمى است ]
در همه عالم اگر مرد و زنند * دمبهدم در نزع و اندر مردنند