تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 832

مساهمون:

ص٨٣٢

مرافعه‌ى امرا آن حجت را به شبهه‌ى جبريانه و جواب دادن شاه ايشان را

پس بگفتند آن اميران كين فنى است * از عنايتهاش كار جهد نيست
قسمت حق است مه را روى نغز * داده‌ى بخت است گل را بوى نغز
گفت سلطان بلكه آنچ از نفس زاد * ريع تقصير است و دخل اجتهاد

[ در اثبات اختيار انسان ]

ور نه آدم كى بگفتى با خدا * ربنا انا ظلمنا نفسنا
خود بگفتى كاين گناه از بخت بود * چون قضا اين بود حزم ما چه سود
همچو ابليسى كه گفت أَغْوَيْتَنِي * تو شكستى جام و ما را مىزنى

[ قضا و قدر ، با اختيار انسان تعارضى ندارد ]

بل قضا حق است و جهد بنده حق * هين مباش اعور چو ابليس خلق

[ باز در اثبات اختيار انسان ]

در تردد مانده‌ايم اندر دو كار * اين تردد كى بود بىاختيار
اين كنم يا آن كنم او كى گود * كه دو دست و پاى او بسته بود
هيچ باشد اين تردد در سرم * كه روم در بحر يا بالا پرم
اين تردد هست كه موصل روم * يا براى سحر تا بابل روم
پس تردد را ببايد قدرتى * ور نه آن خنده بود بر سبلتى
بر قضا كم نه بهانه اى جوان * جرم خود را چون نهى بر ديگران

[ تمثيل براى ابيات پيشين ]

خون كند زيد و قصاص او به عمر * مى خورد عمرو و بر احمد حد خمر

[ كژى را در خود جستجو كن و فرافكنى مكن ]

گرد خود بر گرد و جرم خود ببين * جنبش از خور بين و از سايه مبين
كه نخواهد شد غلط پاداش مير * خصم را مىداند آن مير بصير

[ تمثيل در تبيين ابيات پيشين ]

چون عسل خوردى نيامد تب به غير * مزد روز تو نيامد شب به غير

[ جواب عمل و نتيجهء كارهاى انسان ]

در چه كردى جهد كان واتو نگشت * تو چه كاريدى كه نامد ريع كشت
فعل تو كه زايد از جان و تنت * همچو فرزندت بگيرد دامنت
فعل را در غيب صورت مىكنند * فعل دزدى را نه دارى مىزنند ؟
دار كى ماند به دزدى ليك آن * هست تصوير خداى غيب دان
در دل شحنه چو حق الهام داد * كه چنين صورت بساز از بهر داد
تا تو عالم باشى و عادل قضا * نامناسب چون دهد داد و سزا
چون كه حاكم اين كند اندر گزين * چون كند حكم احكم اين حاكمين

[ تمثيل براى ابيات پيشين ]

چون بكارى جو نرويد غير جو * قرض تو كردى ز كه خواهى گرو

[ فرافكنى مكن ]

جرم خود را بر كسى ديگر منه * هوش و گوش خود بدين پاداش ده
جرم بر خود نه كه تو خود كاشتى * با جزا و عدل حق كن آشتى
رنج را باشد سبب بد كردنى * بد ز فعل خود شناس از بخت نى
آن نظر در بخت چشم احول كند * كلب را كهدانى و كاهل كند
متهم كن نفس خود را اى فتى * متهم كم كن جزاى عدل را
توبه كن مردانه سر آور به ره * كه فمن يعمل بمثقال يره
در فسون نفس كم شو غره‌اى * كافتاب حق نپوشد ذره‌اى

[ تجسّم اعمال ]

هست اين ذرات جسمى اى مفيد * پيش اين خورشيد جسمانى پديد
هست ذرات خواطر و افتكار * پيش خورشيد حقايق آشكار

[ قصهء صيادى كه خويش را در گياه پيچيده بود ]

حكايت آن صياد كه خويشتن در گياه پيچيده بود و دسته‌ى گل و لاله را كله وار به سر فروكشيده تا مرغان او را گياه پندارند ،

و آن مرغ زيرك بوى برد اندكى كه اين آدمى است كه بر اين شكل گياه نديدم اما هم تمام بوى نبرد ، به افسون او مغرور شد زيرا در ادراك اول قاطعى نداشت در ادراك مكر دوم قاطعى داشت ، و هو الحرص و الطمع لا سيما عند فرط الحاجة و الفقر ، قال النَّبىّ صلى اللَّه عليه و آله و سلم كاد الفقر ان يكون كفرا

[ حكايت در اينكه آيا سالك به خلوت نشينى نياز دارد يا به همنشينى ؟ ]

رفت مرغى در ميان مرغزار * بود آن جا دام از بهر شكار
دانه‌ى چندى نهاده بر زمين * و آن صياد آن جا نشسته در كمين
خويشتن پيچيده در برگ و گياه * تا در افتد صيد بىچاره ز راه
مرغك آمد سوى او از ناشناخت * پس طوافى كرد و پيش مرد تاخت
گفت او را كيستى تو سبز پوش * در بيابان در ميان اين وحوش
گفت مرد زاهدم من منقطع * با گياهى گشتم اينجا مقتنع

[ مرگ را نزديك بدان ]

زهد و تقوى را گزيدم دين و كيش * ز انكه مىديدم اجل را پيش خويش

[ از مرگ ديگران عبرت بگير ]

مرگ همسايه مرا واعظ شده * كسب و دكان مرا برهم زده

[ مونس خدا باش ]

چون به آخر فرد خواهم ماندن * خو نبايد كرد با هر مرد و زن
رو بخواهم كرد آخر در لحد * آن به آيد كه كنم خو با احد

[ ضرورت سكوت ]

چون زنخ را بست خواهند اى صنم * آن به آيد كه ز نخ كمتر زنم

[ كفن ، تنها سرمايهء دنيوى انسان است ]

اى به زربفت و كمر آموخته * آخر استت جامه‌ى نادوخته

[ از جهان ناسوت ، دل بركن ]

رو به خاك آريم كز وى رسته‌ايم * دل چرا در بىوفايان بسته‌ايم
جد و خويشان‌مان قديمى چار طبع * ما به خويشى عاريت بستيم طمع
سالها هم صحبتى و هم دمى * با عناصر داشت جسم آدمى

[ روح در قفس ناسوت ، اصل خود را فراموش كرده است ]

روح او خود از نفوس و از عقول * روح اصل خويش را كرده نكول
از نفوس و از عقول پر صفا * نامه مىآيد به جان كاى بىوفا