تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 831

مساهمون:

ص٨٣١
همچو اسپاه مغل بر آسمان * تير مىانداز دفع نزع جان

[ از حاكميت خداوند ، نتوانى گريخت ]

يا گريز از وى اگر تانى برو * چون روى چون در كف اويى گرو
در عدم بودى نرستى از كفش * از كف او چون رهى اى دست‌خوش

[ پيروى از هواى نفس ، ميل به گريختن از حاكميت خداوند است ]

آرزو جستن بود بگريختن * پيش عدلش خون تقوى ريختن

[ از دام دنيا به سوى حق بگريز ]

اين جهان دام است و دانه‌ش آرزو * در گريز از دامها روى آر زو
چون چنين رفتى بديدى صد گشاد * چون شدى در ضد آن ديدى فساد

[ فتواى قلبى ، مطمئن‌ترين فتواست ]

پس پيمبر گفت استفتوا القلوب * گر چه مفتيتان برون گويد خطوب

[ لزوم اطاعت از خدا و ترك هوى ]

آرزو بگذار تا رحم آيدش * آزمودى كه چنين مىبايدش
چون نتانى جست پس خدمت كنش * تا روى از حبس او در گلشنش
دم‌به‌دم چون تو مراقب مىشوى * داد مىبينى و داور اى غوى
ور ببندى چشم خود را ز احتجاب * كار خود را كى گذارد آفتاب

[ تتمهء حكايت اياز ]

وانمودن پادشاه به امرا و متعصبان در راه سبب فضيلت و مرتبت و قربت و جامگى اياز بر ايشان بر وجهى كه ايشان را حجت و اعتراض نماند

[ حكايت در بيان اينكه رجحان آدمى به نيروى انديشه و فكر اوست ]

چون اميران از حسد جوشان شدند * عاقبت بر شاه خود طعنه زدند
كاين اياز تو ندارد سى خرد * جامگى سى امير او چون خورد
شاه بيرون رفت با آن سى امير * سوى صحرا و كهستان صيد گير
كاروانى ديد از دور آن ملك * گفت اميرى را برو اى موتفك
رو بپرس آن كاروان را بر رصد * كز كدامين شهر اندر مىرسد
رفت و پرسيد و بيامد كه ز رى * گفت عزمش تا كجا ؟ درماند وى
ديگرى را گفت رو اى بو العلا * باز پرس از كاروان كه تا كجا
رفت و آمد گفت تا سوى يمن * گفت رختش چيست هان اى موتمن
ماند حيران ، گفت باميرى دگر * كه برو واپرس رخت آن نفر
باز آمد گفت از هر جنس هست * اغلب آن كاسه‌هاى رازى است
گفت كى بيرون شدند از شهر رى * ماند حيران آن امير سست پى
همچنين تا سى امير و بيشتر * سست راى و ناقص اندر كر و فر
گفت اميران را كه من روزى جدا * امتحان كردم اياز خويش را
كه بپرس از كاروان تا از كجاست * او برفت اين جمله وا پرسيد راست
بىوصيت بىاشارت يك به يك * حالشان دريافت بىريبى و شك
هر چه زين سى مير اندر سى مقام * كشف شد زو آن به يك دم شد تمام