از انايى ازل دل دنگ شد * اين انايى سرد گشت و ننگ شد
ز آن اناى بىانا خوش گشت جان * شد جهان او از انايى جهان
از انا چون رست اكنون شد انا * آفرينها بر اناى بىعنا
كاو گريزان و انايى در پىاش * مىدود چون ديد وى را بىوىاش
طالب اويى نگردد طالبت * چون به مردى طالبت شد مطلبت
[ تمثيل براى ابيات پيشين ]
زندهاى كى مرده شو شويد ترا * طالبى كى مطلبت جويد ترا
[ عقول جزئيه راز فنا را درنيابند ]
اندر اين بحث ار خرد ره بين بدى * فخر رازى راز دان دين بدى
ليك چون من لم يذق لم يدر بود * عقل و تخييلات او حيرت فزود
كى شود كشف از تفكر اين انا * آن انا مكشوف شد بعد از فنا
مىفتد اين عقلها در افتقاد * در مغاكى حلول و اتحاد
اى اياز گشته فانى ز اقتراب * همچو اختر در شعاع آفتاب
بلكه چون نطفه مبدل تو بتن * نه از حلول و اتحادى مفتتن
عفو كن اى عفو در صندوق تو * سابق لطفى همه مسبوق تو
من كه باشم كه بگويم عفو كن * اى تو سلطان و خلاصهى امر كُنْ
من كه باشم كه بوم من با منت * اى گرفته جمله منها دامنت
مجرم دانستن اياز خود را در اين شفاعتگرى و عذر اين جرم خواستن و در آن عذر گويى خود را مجرم دانستن ، و اين شكستگى از شناخت عظمت شاه خيزد كه انا أعلمكم بالله و اخشاكم لله و قال اللَّه تعالى إِنَّما يَخْشَى اللَّهَ مِنْ عِبادِهِ الْعُلَماءُ
من كى آرم رحم خلم آلود را * ره نمايم حلم علم اندود را
[ راز و نياز بندهء خالص با خداوند ]
صد هزاران صفع را ارزانىام * گر زبون صفعها گردانيم
من چه گويم پيشت اعلامت كنم * يا كه وا يادت دهم شرط كرم
آن چه معلوم تو نبود چيست آن * و انچه يادت نيست كو اندر جهان
اى تو پاك از جهل و علمت پاك از آن * كه فراموشى كند بر وى نهان
هيچ كس را تو كسى انگاشتى * همچو خورشيدش به نور افراشتى
چون كسم كردى اگر لابه كنم * مستمع شو لابهام را از كرم
ز انكه از نقشم چو بيرون بردهاى * آن شفاعت هم تو خود را كردهاى
چون ز رخت من تهى گشت اين وطن * تر و خشك خانه نبود آن من