تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 813

مساهمون:

ص٨١٣
اندر آن صفها از اندازه برون * غرقگان نور نحن الصافون

[ صفت بخشش الهى از حيطهء بيان خارج است ]

چون سخن در وصف اين حالت رسيد * هم قلم بشكست و هم كاغذ دريد
بحر را پيمود هيچ اسكره‌اى * شير را برداشت هرگز بره‌اى
گر حجاب استت برون رو ز احتجاب * تا ببينى پادشاهى عجاب

[ باز در بيان صفت عفو خداوند و گنه كارى بندگان ]

گر چه بشكستند جامت قوم مست * آن كه مست از تو بود عذريش هست
مستى ايشان به اقبال و به مال * نه ز باده‌ى تست اى شيرين فعال
اى شهنشه مست تخصيص تواند * عفو كن از مست خود اى عفومند
لذت تخصيص تو وقت خطاب * آن كند كه نايد از صد خم شراب
چون كه مستم كرده‌اى حدم مزن * شرع مستان را نبيند حد زدن
چون شوم هشيار آن گاهم بزن * كه نخواهم گشت خود هشيار من
هر كه از جام تو خورد اى ذو المنن * تا ابد رست از هش و از حد زدن
خالدين فى فناء سكرهم * من تفانى فى هواكم لم يقم
فضل تو گويد دل ما را كه رو * اى شده در دوغ عشق ما گرو

[ شراب عشق الهى ، كمال آور است ]

چون مگس در دوغ ما افتاده‌اى * تو نه‌اى مست اى مگس تو باده‌اى
كركسان مست از تو گردند اى مگس * چون كه بر بحر عسل رانى فرس

[ تصرف حق در هستى ]

كوه‌ها چون ذره‌ها سر مست تو * نقطه و پرگار و خط در دست تو
فتنه كه لرزند از او لرزان تست * هر گران قيمت گهر ارزان تست
گر خدا دادى مرا پانصد دهان * گفتمى شرح تو اى جان و جهان
يك دهان دارم من آن هم منكسر * در خجالت از تو اى داناى سر
منكسرتر خود نباشم از عدم * كز دهانش آمده‌ستند اين امم
صد هزار آثار غيبى منتظر * كز عدم بيرون جهد با لطف و بر
از تقاضاى تو مىگردد سرم * اى بمرده من بپيش آن كرم
رغبت ما از تقاضاى تو است * جذبه‌ى حق است هر جا رهرو است
خاك بىبادى به بالا بر جهد * كشتىيى بحر پا در ره نهد
پيش آب زندگانى كس نمرد * پيش آبت آب حيوان است درد
آب حيوان قبله‌ى جان دوستان * ز آب باشد سبز و خندان بوستان
مرگ آشامان ز عشقش زنده‌اند * دل ز جان و آب جان بر كنده‌اند
آب عشق تو چو ما را دست داد * آب حيوان شد به پيش ما كساد
ز آب حيوان هست هر جان را نوى * ليك آب آب حيوانى توى
هر دمى مرگى و حشرى دادىام * تا بديدم دست برد آن كرم