تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 814

مساهمون:

ص٨١٤
همچو خفتن گشت اين مردن مرا * ز اعتماد بعث كردن اى خدا
هفت دريا هر دم ار گردد سراب * گوش گيرى آوريش اى آب آب
عقل لرزان از اجل و آن عشق شوخ * سنگ كى ترسد ز باران چون كلوخ
از صحاف مثنوى اين پنجمست * در بروج چرخ جان چون انجمست
ره نيابد از ستاره هر حواس * جز كه كشتيبان استاره شناس
جز نظاره نيست قسم ديگران * از سعودش غافلند و از قرآن
آشنايى گير شبها تا به روز * با چنين استاره‌هاى ديو سوز
هر يكى در دفع ديو بد گمان * هست نفط انداز قلعه‌ى آسمان
اختران با ديو همچون عقرب است * مشترى را او ولى الاقرب است
قوس اگر از تير دوزد ديو را * دلو پر آب است زرع و ميو را
حوت اگر چه كشتى غى بشكند * دوست را چون ثور كشتى مىكند
شمس اگر شب را به درد چون اسد * لعل را زو خلعت اطلس رسد
هر وجودى كز عدم بنمود سر * بر يكى زهر است و بر ديگر شكر
دوست شو وز خوى ناخوش شو برى * تا ز خمره‌ى زهر هم شكر خورى
ز آن نشد فاروق را زهرى گزند * كه بد آن ترياق فاروقيش قند
مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 814 | جلال الدين الرومي