تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 808

مساهمون:

ص٨٠٨
گر برد اسبش هر آن كه اسب جوست * اسب گور و نه كه پيش آهنگ اوست
مرد را با اسب كى خويشى بود * عشق اسبش از پى پيشى بود

[ در نكوهش صورت گرايى ]

بهر صورتها مكش چندين زحير * بىصداع صورتى معنى بگير

[ مقايسهء حال زاهد و عارف ]

هست زاهد را غم پايان كار * تا چه باشد حال او روز شمار
عارفان ز آغاز گشته هوشمند * از غم و احوال آخر فارغ‌اند
بود عارف را همين خوف و رجا * سابقه دانيش خورد آن هر دو را
ديد كاو سابق زراعت كرد ماش * او همىداند چه خواهد بود چاش
عارف است و باز رست از خوف و بيم * هاى و هو را كرد تيغ حق دو نيم
بود او را بيم و اوميد از خدا * خوف فانى شد عيان گشت آن رجا

[ رجوع به حكايت دادن شاه ، گوهر را ]

چون شكست او گوهر خاص آن زمان * ز آن اميران خاست صد بانگ و فغان
كاين چه بىباكيست و الله كافر است * هر كه اين پر نور گوهر را شكست
و آن جماعت جمله از جهل و عما * در شكسته در امر شاه را
قيمتى گوهر نتيجه‌ى مهر و ود * بر چنان خاطر چرا پوشيده شد

تشنيع زدن امرا بر اياز كه چرا شكستش و جواب دادن اياز ايشان را

گفت اياز اى مهتران نامور * امر شه بهتر به قيمت يا گهر
امر سلطان به بود پيش شما * يا كه اين نيكو گهر بهر خدا
اى نظرتان بر گهر بر شاه نه * قبله تان غول است و جاده‌ى راه نه
من ز شه بر مىنگردانم نظر * من چو مشرك روى نارم با حجر
بىگهر جانى كه رنگين سنگ را * بر گزيند پس نهد شاه مرا
پشت سوى لعبت گل رنگ كن * عقل در رنگ آورنده دنگ كن
اندر آ در جو سبو بر سنگ زن * آتش اندر بو و اندر رنگ زن
گر نه‌اى در راه دين از ره زنان * رنگ و بو مپرست مانند زنان
سر فرو انداختند آن مهتران * عذر جويان گشته ز آن نسيان به جان
از دل هر يك دو صد آه آن زمان * همچو دودى مىشدى تا آسمان
كرد اشارت شه به جلاد كهن * كه ز صدرم اين خسان را دور كن
اين خسان چه لايق صدر من‌اند * كز پى سنگ امر ما را بشكنند
امر ما پيش چنين اهل فساد * بهر رنگين سنگ شد خوار و كساد