تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 812

مساهمون:

ص٨١٢
هم دعا از من روان كردى چو آب * هم ثباتش بخش و دارش مستجاب
هم تو بودى اول آرنده‌ى دعا * هم تو باش آخر اجابت را رجا
تا زنم من لاف كان شاه جهان * بهر بنده عفو كرد از مجرمان
درد بودم سر بسر من خود پسند * كرد شاهم داروى هر دردمند
دوزخى بودم پر از شور و شرى * كرد دست فضل اويم كوثرى
هر كه را سوزيد دوزخ در قود * من برويانم دگر بار از جسد
كار كوثر چيست كه هر سوخته * گردد از وى نابت و اندوخته
قطره قطره او منادى كرم * كانچه دوزخ سوخت من باز آورم

[ در صفت سوزانندگى نفس امّاره ]

هست دوزخ همچو سرماى خزان * هست كوثر چون بهار اى گلستان
هست دوزخ همچو مرگ و خاك گور * هست كوثر بر مثال نفخ صور
اى ز دوزخ سوخته اجسامتان * سوى كوثر مىكشد اكرامتان
چون خلقت الخلق كى يربح على * لطف تو فرمود اى قيوم حى

[ لطف حق ، موجودات را به كمال رساند ]

لا لان اربح عليهم جود تست * كه شود زو جمله ناقصها درست

[ همهء عفوها و بخشش‌هاى جهان از صفت الهى سرچشمه گرفته است ]

عفو كن زين بندگان تن پرست * عفو از درياى عفو اوليتر است
عفو خلقان همچو جو و همچو سيل * هم بدان درياى خود تازند خيل

[ طلب بخشش بندگان از خداوند ]

عفوها هر شب از اين دل پاره‌ها * چون كبوتر سوى تو آيد شها
بازشان وقت سحر پران كنى * تا به شب محبوس اين ابدان كنى
پر زنان بار دگر در وقت شام * مىپرند از عشق آن ايوان و بام
تا كه از تن تار وصلت بگسلند * پيش تو آيند كز تو مقبلند

[ رجوع ارواح بندگان به حريم حق تعالى ]

پر زنان ايمن ز رجع سر نگون * در هوا كه إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ
بانگ مىآيد تَعالَوْا * ز آن كرم * بعد از آن رجعت نماند آن حرص و غم
بس غريبيها كشيديد از جهان * قدر من دانسته باشيد اى مهان

[ تنعم ارواح بندگان صالح در حريم الهى ]

زير سايه‌ى اين درختم مست ناز * هين بيندازيد پاها را دراز
پايهاى پر عنا از راه دين * بر كنار و دست حوران خالدين
حوريان گشته مغمز مهربان * كز سفر باز آمدند اين صوفيان
صوفيان صافيان چون نور خور * مدتى افتاده بر خاك و قذر
بىاثر پاك از قذر باز آمدند * همچو نور خور سوى قرص بلند

[ طلب آمرزش براى گنه كاران ]

اين گروه مجرمان هم اى مجيد * جمله سرهاشان به ديوارى رسيد
بر خطا و جرم خود واقف شدند * گر چه مات كعبتين شه بدند
رو به تو كردند اكنون اه كنان * اى كه لطفت مجرمان را ره كنان
راه ده آلودگان را العجل * در فرات عفو و عين مغتسل
تا كه غسل آرند ز آن جرم دراز * در صف پاكان روند اندر نماز