رحم كن بر وى كه روى تو بديد * فرقت تلخ تو چون خواهد كشيد
از فراق و هجر مىگويى سخن * هر چه خواهى كن و ليكن اين مكن
[ فراق از حق ، تلخترين مرگ ]
صد هزاران مرگ تلخ شصت تو * نيست مانند فراق روى تو
تلخى هجر از ذكور و از اناث * دور دار اى مجرمان را مستغاث
بر اميد وصل تو مردن خوش است * تلخى هجر تو فوق آتش است
[ عنايت الهى ، زدايندهء رنجها ]
گبر مىگويد ميان آن سقر * چه غمم بودى گرم كردى نظر
كان نظر شيرين كنندهى رنجهاست * ساحران را خون بهاى دست و پاست
تفسير گفتن ساحران فرعون را در وقت سياست كه لا ضَيْرَ إِنَّا إِلى رَبِّنا مُنْقَلِبُونَ
نعرهى لا ضَيْرَ بشنيد آسمان * چرخ گويى شد پى آن صولجان
ضربت فرعون ما را نيست ضير * لطف حق غالب بود بر قهر غير
[ شيرينى مرگ عارفانه ]
گر بدانى سر ما را اى مضل * مىرهانيمان ز رنج اى كوردل
هين بيا زين سو ببين كاين ارغنون * مىزند يا لَيْتَ قَوْمِي يَعْلَمُونَ
داد ما را فضل حق فرعونيى * نه چو فرعونيت و ملكت فانيى
سر بر آر و ملك بين زنده و جليل * اى شده غره به مصر و رود نيل
گر تو ترك اين نجس خرقه كنى * نيل را در نيل جان غرقه كنى
هين بدار از مصر اى فرعون دست * در ميان مصر جان صد مصر هست
[ در نقد صفت خود بينانهء فرعون و فرعون صفتان تاريخ بشر ]
تو انا رب همىگويى به عام * غافل از ماهيت اين هر دو نام
رب بر مربوب كى لرزان بود * كى انا دان بند جسم و جان بود
نك انا ماييم رسته از انا * از اناى پر بلاى پر عنا
آن انايى بر تو اى سگ شوم بود * در حق ما دولت محتوم بود
گر نبوديت اين انايى كينه كش * كى زدى بر ما چنين اقبال خوش
شكر آنك از دار فانى مىرهيم * بر سر اين دار پندت مىدهيم
[ مرگ عارفان ، مقدمهء جاودانگى است ]
دار قتل ما براق رحلت است * دار ملك تو غرور و غفلت است
اين حياتى خفيه در نقش ممات * و آن مماتى خفيه در قشر حيات
[ وارونه نمايى دنيا ]
مىنمايد نور نار و نار نور * ور نه دنيا كى بدى دار الغرور
[ فنا ، مقدمهء بقا ]
هين مكن تعجيل اول نيست شو * چون غروب آرى بر آ از شرق ضو