وصف ضعيف دلى و سستى صوفى سايه پرورد مجاهده ناكردهى درد و داغ عشق ناچشيده
به سجده و دست بوس عام و به حرمت نظر كردن و به انگشت نمودن ايشان كه امروز در زمانه صوفى اوست غره شده و به وهم بيمار شده همچو آن معلم كه كودكان گفتند كه رنجورى و با اين وهم كه من مجاهدم مرا در اين ره پهلوان مىدانند با غازيان به غزا رفته كه به ظاهر نيز هنر بنمايم در جهاد اكبر مستثناام جهاد اصغر خود پيش من چه محل دارد خيال شير ديده و دليريها كرده و مست اين دليرى شده و روى به بيشه نهاده به قصد شير و شير به زبان حال گفته كه
كَلَّا سَوْفَ تَعْلَمُونَ ثُمَّ كَلَّا سَوْفَ تَعْلَمُونَ
[ حكايت در نقد مدعيان و اينكه نفس امّاره بر سست عنصران غالب مىآيد ]
رفت يك صوفى به لشكر در غزا * ناگهان آمد قطاريق و وغا
ماند صوفى با بنه و خيمه و ضعاف * فارسان راندند تا صف مصاف
مثقلان خاك بر جا ماندند * سابقون السابقون در راندند
جنگها كرده مظفر آمدند * باز گشته با غنايم سودمند
ارمغان دادند كاى صوفى تو نيز * او برون انداخت نستد هيچ چيز
پس بگفتندش كه خشمينى چرا * گفت من محروم ماندم از غزا
ز آن تلطف هيچ صوفى خوش نشد * كه ميان غزو خنجر كش نشد
پس بگفتندش كه آورديم اسير * آن يكى را بهر كشتن تو بگير
سر ببرش تا تو هم غازى شوى * اندكى خوش گشت صوفى دل قوى
كآب را گر در وضو صد روشنى است * چون كه آن نبود تيمم كردنى است
برد صوفى آن اسير بسته را * در پس خرگه كه آرد او غزا
دير ماند آن صوفى آن جا با اسير * قوم گفتا دير ماند آن جا فقير
كافر بسته دو دست او كشتنى است * بسملش را موجب تاخير چيست
آمد آن يك در تفحص در پىاش * ديد كافر را به بالاى وىاش
همچو نر بالاى ماده و آن اسير * همچو شيرى خفته بالاى فقير
دستها بسته همىخاييد او * از سر استيزه صوفى را گلو
گبر مىخاييد با دندان گلوش * صوفى افتاده به زير و رفته هوش
دست بسته گبر همچون گربهاى * خسته كرده حلق او بىحربهاى
نيم كشتش كرده با دندان اسير * ريش او پر خون ز حلق آن فقير
همچو تو كز دست نفس بسته دست * همچو آن صوفى شدى بىخويش و پست