آن زمان كه او مقيم برج تست * باش همچون طالعش شيرين و چست
تا كه با مه چون شود او متصل * شكر گويد از تو با سلطان دل
هفت سال ايوب با صبر و رضا * در بلا خوش بود با ضيف خدا
تا چو واگردد بلاى سخت رو * پيش حق گويد به صد گون شكر او
كز محبت با من محبوب كش * رو نكرد ايوب يك لحظه ترش
از وفا و خجلت علم خدا * بود چون شير و عسل او با بلا
[ با شادى به استقبال احوال نو ، برآى ]
فكر در سينه در آيد نو به نو * خند خندان پيش او تو باز رو
كه اعدنى خالقى من شره * لا تحرمنى انل من بره
[ قدر خواطر اندوهناك را نيز بدان ]
رب اوزعنى لشكر ما ارى * لا تعقب حسره لى ان مضى
آن ضمير رو ترش را پاس دار * آن ترش را چون شكر شيرين شمار
[ تمثيل براى ابيات پيشين ]
ابر را گر هست ظاهر رو ترش * گلشن آرندهست ابر و شوره كش
[ به غم اعتراض مكن كه شايد همو تو را به مقصد رساند ]
فكر غم را تو مثال ابر دان * با ترش تو رو ترش كم كن چنان
بو كه آن گوهر به دست او بود * جهد كن تا از تو او راضى رود
[ غم ، تو را به سوى خوش خلقى راه برد ]
ور نباشد گوهر و نبود غنى * عادت شيرين خود افزون كنى
جاى ديگر سود دارد عادتت * ناگهان روزى بر آيد حاجتت
[ غم را ناپسند مدان ]
فكرتى كز شاديت مانع شود * آن به امر و حكمت صانع شود
تو مخوان دو چار دانگش اى جوان * بو كه نجمى باشد و صاحب قران
[ فايدهء غم و ابتلا ]
تو مگو فرعى است او را اصل گير * تا بوى پيوسته بر مقصود چير
ور تو آن را فرع گيرى و مضر * چشم تو در اصل باشد منتظر
[ تلخى انتظار ]
زهر آمد انتظار اندر چشش * دايما در مرگ باشى ز ان روش
[ غم را به عنوان يك اصل در زندگى قبول كن ]
اصل دان آن را بگيرش در كنار * باز ره دايم ز مرگ انتظار
نواختن سلطان اياز را
اى اياز پر نياز صدق كيش * صدق تو از بحر و از كوه است بيش
نه به وقت شهوتت باشد عثار * كه رود عقل چو كوهت كاهوار
نه به وقت خشم و كينه صبرهات * سست گردد در قرار و در ثبات
[ مردانگى به خويشتندارى است ]
مردى اين مردى است نه ريش و ذكر * ور نه بودى شاه مردان كير خر
حق كه را خواندهست در قرآن رجال * كى بود اين جسم را آن جا مجال
[ اسيران شهوت ، ارزشى ندارند ]
روح حيوان را چه قدر است اى پدر * آخر از بازار قصابان گذر
صد هزاران سر نهاده بر شكم * ارزشان از دنبه و از دنب كم
روسپى باشد كه از جولان كير * عقل او موشى شود شهوت چو شير