رفت عريان در لحاف آن دم عروس * داد مهمان را به رغبت چند بوس
گفت مىترسيدم اى مرد كلان * خود همان آمد همان آمد همان
مرد مهمان را گل و باران نشاند * بر تو چون صابون سلطانى بماند
اندر اين باران و گل او كى رود * بر سر و جان تو او تاوان شود
زود مهمان جست و گفت اى زن بهل * موزه دارم غم ندارم من ز گل
من روان گشتم شما را خير باد * در سفر يك دم مبادا روح شاد
تا كه زوتر جانب معدن رود * كاين خوشى اندر سفر ره زن شود
زن پشيمان شد از آن گفتار سرد * چون رميد و رفت آن مهمان فرد
زن بسى گفتش كه آخر اى امير * گر مزاحى كردم از طيبت مگير
سجده و زارى زن سودى نداشت * رفت و ايشان را در آن حسرت گذاشت
جامه از رق كرد ز آن پس مرد و زن * صورتش ديدند شمعى بىلگن
مىشد و صحرا ز نور شمع مرد * چون بهشت از ظلمت شب گشته فرد
كرد مهمان خانه خانهى خويش را * از غم و از خجلت اين ماجرا
در درون هر دو از راه نهان * هر زمان گفتى خيال ميهمان
كه منم يار خضر صد گنج جود * مىفشاندم ليك روزيتان نبود
تمثيل فكر هر روزينه كه اندر دل آيد به مهمان نو كه از اول روز در خانه فرو آيد و تحكم و بد خويى كند به خداوند خانه و فضيلت مهمان نوازى و ناز مهمان كشيدن
[ انديشهها و خواطر ، مدام بر قلب آدمى عارض مىشود ]
هر دمى فكرى چو مهمان عزيز * آيد اندر سينهات هر روز نيز
فكر را اى جان به جاى شخص دان * ز انكه شخص از فكر دارد قدر و جان
[ تمثيل در اينكه غم نيز غنيمت است ، زيرا زمينه ساز شادى تازه است ]
فكر غم گر راه شادى مىزند * كارسازيهاى شادى مىكند
خانه مىروبد به تندى او ز غير * تا در آيد شادى نو ز اصل خير
مىفشاند برگ زرد از شاخ دل * تا برويد برگ سبز متصل
مىكند بيخ سرور كهنه را * تا خرامد ذوق نو از ما و را
غم كند بيخ كژ پوسيده را * تا نمايد بيخ رو پوشيده را
غم ز دل هر چه بريزد يا برد * در عوض حقا كه بهتر آورد
خاصه آن را كه يقينش باشد اين * كه بود غم بندهى اهل يقين
گر ترش رويى نيارد ابر و برق * رز بسوزد از تبسمهاى شرق
[ غمها و شادىها ، ناپايدار است ]
سعد و نحس اندر دلت مهمان شود * چون ستاره خانه خانه مىرود