تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 790

مساهمون:

ص٧٩٠

تمثيل تن آدمى به مهمان خانه و انديشه‌هاى مختلف به مهمانان مختلف ، و عارف در رضا بدان انديشه‌هاى غم و شادى چون شخص مهمان دوست غريب نو از خليل‌وار ، كه در خليل به اكرام ضيف پيوسته باز بود بر كافر و مومن و امين و خاين و با همه مهمانان رو تازه داشتى

[ تمثيل در بيان اينكه بايد قدر افكار و احوال خوش معنوى را دانست ]

هست مهمان خانه اين تن اى جوان * هر صباحى ضيف نو آيد دوان
هين مگو كاين ماند اندر گردنم * كه هم اكنون باز پرد در عدم
هر چه آيد از جهان غيب‌وش * در دلت ضيف است او را دار خوش

حكايت آن مهمان كه زن خداوند خانه گفت كه باران فرو گرفت و مهمان در گردن ما ماند

[ حكايت در اينكه انديشه‌ها و خواطر خوب را بايد پاس داشت ]

آن يكى را بىگهان آمد قنق * ساخت او را همچو طوق اندر عنق
خوان كشيد او را كرامتها نمود * آن شب اندر كوى ايشان سور بود
مرد زن را گفت پنهانى سخن * كامشب اى خاتون دو جامه‌ى خواب كن
بستر ما را بگستر سوى در * بهر مهمان گستر آن سوى دگر
گفت زن خدمت كنم شادى كنم * سمع و طاعه اى دو چشم روشنم
هر دو بستر گستريد و رفت زن * سوى ختنه سور كرد آن جا وطن
ماند مهمان عزيز و شوهرش * نقل بنهادند از خشك و ترش
در سمر گفتند هر دو منتجب * سر گذشت نيك و بد تا نيم شب
بعد از آن مهمان ز خواب و از سمر * شد در آن بستر كه بود آن سوى در
شوهر از خجلت به دو چيزى نگفت * كه ترا اين سوست اى جان جاى خفت
كه براى خواب تو اى بو الكرم * بستر آن سوى دگر افكنده‌ام
آن قرارى كه به زن او داده بود * گشت مبدل و آن طرف مهمان غنود
آن شب آن جا سخت باران در گرفت * كز غليظى ابرشان آمد شگفت
زن بيامد بر گمان آن كه شو * سوى در خفته‌ست و آن سو آن عمو