تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 789

مساهمون:

ص٧٨٩
رحمتى بىعلتى بىخدمتى * آيد از دريا مبارك ساعتى

[ به لطف الهى ، فراق به وصال ، دگر شود ]

اللَّه اللَّه گرد دريا بار گرد * گر چه باشند اهل دريا بار زرد
تا كه آيد لطف بخشايش‌گرى * سرخ گردد روى زرد از گوهرى

[ وصف ظاهر عشاق ]

زردى رو بهترين رنگهاست * ز انكه اندر انتظار آن لقاست

[ وصف عشق نزد عارفان ]

ليك سرخى بر رخى كان لامع است * بهر آن آمد كه جانش قانع است

[ باز وصف عشاق ]

كه طمع لاغر كند زرد و ذليل * نيست او از علت ابدان عليل
چون ببيند روى زرد بىسقم * خيره گردد عقل جالينوس هم
چون طمع بستى تو در انوار هو * مصطفى گويد كه ذلت نفسه

[ روح رهيده از اوصاف دنيايى ، سراسر نور است ]

نور بىسايه لطيف و عالى است * آن مشبك سايه‌ى غربالى است

[ عشاق ، طالب حقيقت عريان‌اند ]

عاشقان عريان همىخواهند تن * پيش عنينان چه جامه چه بدن

[ تمثيل براى بيت پيشين ]

روزه داران را بود آن نان و خوان * خر مگس را چه ابا چه ديگدان

دگر بار استدعاى شاه از اياز كه تاويل كار خود بگو و مشكل منكران را و طاعنان را حل كن كه ايشان را در آن التباس رها كردن مروت نيست

اين سخن از حد و اندازه‌ست بيش * اى اياز اكنون بگو احوال خويش

[ احوال عارفان ، تازه و با نشاط است ]

هست احوال تو از كان نوى * تو بدين احوال كى راضى شوى
هين حكايت كن از آن احوال خوش * خاك بر احوال و درس پنج و شش
حال باطن گر نمىآيد به گفت * حال ظاهر گويمت در طاق و جفت

[ حال خوش عارف ، همهء تلخىها را شيرين مىكند ]

كه ز لطف يار تلخيهاى مات * گشت بر جان خوشتر از شكر نبات
ز آن نبات ار گرد در دريا رود * تلخى دريا همه شيرين شود

[ غالب مردم قدر احوال خوش معنوى را نمىدانند ]

صد هزار احوال آمد همچنين * باز سوى غيب رفتند اى امين

[ احوال روانى انسان ، پيوسته در تغيير است ]

حال هر روزى به دى مانند نى * همچو جو اندر روش كش بند نى
شادى هر روز از نوعى دگر * فكرت هر روز را ديگر اثر