گفت من در تو چنان فانى شدم * كه پرم من از تو از سر تا قدم
بر من از هستى من جز نام نيست * در وجودم جز تو اى خوش كام نيست
ز آن سبب فانى شدم من اين چنين * همچو سركه در تو بحر انگبين
[ فناى بنده در حق به زبان تمثيل ]
همچو سنگى كاو شود كل لعل ناب * پر شود او از صفات آقتاب
وصف آن سنگى نماند اندر او * پر شود از وصف خور او پشت و رو
بعد از آن گر دوست دارد خويش را * دوستى خور بود آن اى فتا
ور كه خور را دوست دارد او به جان * دوستى خويش باشد بىگمان
خواه خود را دوست دارد لعل ناب * خواه تا او دوست دارد آفتاب
اندر اين دو دوستى خود فرق نيست * هر دو جانب جز ضياى شرق نيست
تا نشد او لعل خود را دشمن است * ز انكه يك من نيست آن جا دو من است
ز انكه ظلمانى است سنگ و روز كور * هست ظلمانى حقيقت ضد نور
خويشتن را دوست دارد كافر است * ز انكه او مناع شمس اكبر است
پس نشايد كه بگويد سنگ انا * او همه تاريكى است و در فنا
[ تفاوت ادعاى خدايى فرعون با انا الحق گفتن منصور حلاج ]
گفت فرعونى انا الحق گشت پست * گفت منصورى انا الحق و برست
آن انا را لعنة اللَّه در عقب * وين انا را رحمه اللَّه اى محب
ز انكه او سنگ سيه بد اين عقيق * آن عدوى نور بود و اين عشيق
[ اتحاد حق و خلق ، بر پايه اتحاد نورى است نه حلول و اتحاد ]
اين انا هو بود در سر اى فضول * ز اتحاد نور نه از راى حلول
[ لزوم تهذيب نفس ]
جهد كن تا سنگىات كمتر شود * تا به لعلى سنگ تو انور شود
صبر كن اندر جهاد و در عنا * دمبهدم مىبين بقا اندر فنا
وصف سنگى هر زمان كم مىشود * وصف لعلى در تو محكم مىشود
وصف هستى مىرود از پيكرت * وصف مستى مىفزايد در سرت
سمع شو يك بارگى تو گوشوار * تا ز حلقهى لعل يا بى گوشوار
همچو چه كن خاك مىكن گر كسى * زين تن خاكى كه در آبى رسى
[ سلوك با جذبهء حق ، برتر از سلوك با سعى است ]
گر رسد جذبهى خدا آب معين * چاه ناكنده بجوشد از زمين
[ به اميد جذبهء حق ، دست از تلاش مدار ]
كار مىكن تو به گوش آن مباش * اندك اندك خاك چه را مىتراش
[ لزوم سعى و طلب ]
هر كه رنجى ديد گنجى شد پديد * هر كه جدى كرد در جدى رسيد
گفت پيغمبر ركوع است و سجود * بر در حق كوفتن حلقهى وجود
حلقهى آن در هر آن كاو مىزند * بهر او دولت سرى بيرون كند