تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 721

مساهمون:

ص٧٢١
رگ زدن بايد براى دفع خون * رگ زنى آمد بدانجا ذو فنون
بازواش بست و گرفت آن نيش او * بانگ بر زد در زمان آن عشق خو
مزد خود بستان و ترك فصد كن * گر بميرم گو برو جسم كهن
گفت آخر از چه مىترسى از اين * چون نمىترسى تو از شير عرين
شير و گرگ و خرس و هر گور و دده * گرد بر گرد تو شب گرد آمده
مىنيايدشان ز تو بوى بشر * ز انبهى عشق و وجد اندر جگر

[ حيوان نيز عشق را مىشناسد ]

گرگ و خرس و شير داند عشق چيست * كم ز سگ باشد كه از عشق او عمى است
گر رگ عشقى نبودى كلب را * كى بجستى كلب كهفى قلب را
هم ز جنس او به صورت چون سگان * گر نشد مشهور هست اندر جهان
بو نبردى تو دل اندر جنس خويش * كى برى تو بوى دل از گرگ و ميش

[ پيدايش هستى به سبب عشق ]

گر نبودى عشق هستى كى بدى * كى زدى نان بر تو و كى تو شدى

[ ارتقاى موجودات با عشق صورت مىگيرد ]

نان تو شد از چه ز عشق و اشتهى * ور نه نان را كى بدى تا جان رهى
عشق نان مرده را مىجان كند * جان كه فانى بود جاويدان كند

[ ادامهء حكايت مجنون و فصّاد ]

گفت مجنون من نمىترسم ز نيش * صبر من از كوه سنگين هست بيش
منبلم بىزخم ناسايد تنم * عاشقم بر زخمها بر مىتنم
ليك از ليلى وجود من پر است * اين صدف پر از صفات آن در است
ترسم اى فصادگر فصدم كنى * نيش را ناگاه بر ليلى زنى
داند آن عقلى كه او دل روشنى است * در ميان ليلى و من فرق نيست

معشوقى از عاشق پرسيد كه خود را دوست تر دارى يا مرا ، گفت من از خود مرده‌ام و به تو زنده‌ام از خود و از صفات خود نيست شده‌ام و به تو هست شده‌ام علم خود را فراموش كرده‌ام

و از علم تو عالم شده‌ام قدرت خود را از ياد داده‌ام و از قدرت تو قادر شده‌ام اگر خود را دوست دارم ترا دوست داشته باشم و اگر ترا دوست دارم خود را دوست داشته باشم
هر كه را آينه‌ى يقين باشد * گر چه خود بين خداى بين باشد
اخرج بصفاتى الى خلقى من رآك رآنى و من قصدك قصدني و على هذا

[ حكايت در فناى عاشق در معشوق ]

گفت معشوقى به عاشق ز امتحان * در صبوحى كاى فلان ابن الفلان
مر مرا تو دوست‌تر دارى عجب * يا كه خود را راست گو يا ذا الكرب