تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 704

مساهمون:

ص٧٠٤
جبرئيل صدق را فرمود رو * مشت خاكى از زمين بستان گرو
او ميان بست و بيامد تا زمين * تا گزارد امر رب العالمين
دست سوى خاك برد آن موتمر * خاك خود را در كشيد و شد حذر
پس زبان بگشاد خاك و لابه كرد * كز براى حرمت خلاق فرد
ترك من گو و برو جانم ببخش * رو بتاب از من عنان خنگ رخش
در كشاكشهاى تكليف و خطر * بهر اللَّه هل مرا اندر مبر
بهر آن لطفى كه حقت بر گزيد * كرد بر تو علم لوح كل پديد

[ جبرئيل ، معلم فرشتگان ]

تا ملايك را معلم آمدى * دايما با حق مكلم آمدى

[ جبرئيل ، فرشتهء وحى ]

كه سفير انبيا خواهى بدن * تو حيات جان وحيى نى بدن

[ برترى جبرئيل بر اسرافيل ]

بر سر افيلت فضيلت بود از آن * كاو حيات تن بود تو آن جان
بانگ صورش نشات تنها بود * نفخ تو نشو دل يكتا بود
جان جان تن حيات دل بود * پس ز دادش داد تو فاضل بود

[ برترى جبرئيل بر ميكائيل ]

باز ميكاييل رزق تن دهد * سعى تو رزق دل روشن دهد
او به داد كيل پر كردست ذيل * داد رزق تو نمىگنجد به كيل

[ برترى جبرئيل بر عزرائيل ]

هم ز عزراييل با قهر و عطب * تو بهى چون سبق رحمت بر غضب

[ جبرئيل ، مهتر فرشتگان است ]

حامل عرش اين چهارند و تو شاه * بهترين هر چهارى ز انتباه
روز محشر هشت بينى حاملانش * هم تو باشى افضل هشت آن زمانش

[ ادامهء حكايت ابتداى خلقت جسم آدم ]

همچنين بر مىشمرد و مىگريست * بوى مىبرد او كز اين مقصود چيست
معدن شرم و حيا بد جبرئيل * بست آن سوگندها بر وى سبيل
بس كه لابه كردش و سوگند داد * باز گشت و گفت يا رب العباد
كه نبودم من به كارت سرسرى * ليك ز انچه رفت تو داناترى
گفت نامى كه ز هولش اى بصير * هفت گردون باز ماند از مسير
شرمم آمد گشتم از نامت خجل * ور نه آسان است نقل مشت گل
كه تو زورى داده‌اى املاك را * كه بدرانند اين افلاك را

فرستادن ميكاييل را عليه السلام به قبض حفنه‌ى خاك از زمين جهت تركيب جسم مبارك ابو البشر خليفه الحق مسجود الملك و معلمهم آدم عليه السلام

گفت ميكاييل را تو رو به زير * مشت خاكى در ربا از وى چو شير
چون كه ميكاييل شد تا خاكدان * دست كرد او تا كه بربايد از آن
خاك لرزيد و در آمد در گريز * گفت او لابه كنان و اشك ريز
مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 704 | جلال الدين الرومي