تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 693

مساهمون:

ص٦٩٣
شيخ را چون ديد گريان آن مريد * گشت گريان آب از چشمش دويد

[ تمثيل براى بيت پيشين ]

گوشور يك بار خندد كر دو بار * چون كه لاغ املا كند يارى به يار
بار اول از ره تقليد و سوم * كه همىبيند كه مىخندند قوم
كر بخندد همچو ايشان آن زمان * بىخبر از حالت خندندگان
باز وا پرسد كه خنده بر چه بود * پس دوم كرت بخندد چون شنود
پس مقلد نيز مانند كر است * اندر آن شادى كه او را در سر است

[ احوال لطيف مريد از تأثير و تصرف روحانى مراد است ]

پرتو شيخ آمد و منهل ز شيخ * فيض شادى نه از مريدان بل ز شيخ

[ تمثيل براى بيت پيشين ]

چون سبد در آب و نورى بر زجاج * گر ز خود دانند آن باشد خداج
چون جدا گردد ز جو داند عنود * كاندر او آن آب خوش از جوى بود

[ تمثيلى ديگر ]

آبگينه هم بداند از غروب * كان لمع بود از مه تابان خوب

[ گذر از مرحلهء تقليد به مرتبهء حقيقت ]

چون كه چشمش را گشايد امر قُمِ * پس بخندد چون سحر بار دوم

[ وقتى مقلّد به مرتبهء حقيقت مىرسد ، تقليد را بىارزش و مبتذل مىيابد ]

خنده‌ش آيد هم بر آن خنده‌ى خودش * كه در آن تقليد بر مىآمدش
گويد از چندين ره دور و دراز * كاين حقيقت بود و اين اسرار و راز
من در آن وادى چگونه خود ز دور * شاديى مىكردم از عميا و شور
من چه مىبستم خيال و آن چه بود * درك سستم سست نقشى مىنمود

[ فاصلهء تقليد تا حقيقت ، بسيار است ]

طفل ره را فكرت مردان كجاست * كو خيال او و كو تحقيق راست
فكر طفلان دايه باشد يا كه شير * يا مويز و جوز يا گريه و نفير
آن مقلد هست چون طفل عليل * گر چه دارد بحث باريك و دليل

[ قيل و قال ، حجاب حقيقت است ]

آن تعمق در دليل و در شكيل * از بصيرت مىكند او را گسيل
مايه‌اى كاو سرمه‌ى سر وى است * برد و در اشكال گفتن كار بست

[ تقليد را رها كن تا به وادى حقيقت برسى ]

اى مقلد از بخارا باز گرد * رو به خوارى تا شوى تو شير مرد
تا بخاراى دگر بينى درون * صف در آن در محفلش لا يَفْقَهُونَ

[ تمثيل براى ابيات پيشين ]

پيك اگر چه در زمين چابك تگى است * چون به دريا رفت بگسسته رگى است
او حَمَلْناهُمْ بود فِي الْبَرِّ و بس * آن كه محمول است در بحر اوست كس
بخشش بسيار دارد شه به دو * اى شده در وهم و تصويرى گرو

[ ادامهء حكايت مريد مقلّد ]

آن مريد ساده از تقليد نيز * گريه‌اى مىكرد وفق آن عزيز
او مقلدوار همچون مرد كر * گريه مىديد و ز موجب بىخبر
چون بسى بگريست خدمت كرد و رفت * از پىاش آمد مريد خاص تفت
گفت اى گريان چو ابر بىخبر * بر وفاق گريه‌ى شيخ نظر
اللَّه اللَّه اللَّه اى وافى مريد * گر چه در تقليد هستى مستفيد
تا نگويى ديدم آن شه مىگريست * من چو او بگريستم كان منكرى است
گريه پر جهل و پر تقليد و ظن * نيست همچون گريه‌ى آن موتمن