تا نبيند خصم را پهلوى خويش * قدرت يزدان از آن بيش است بيش
[ پارهاى از ناگوارىها و مصائب براى بيدار كردن وجدان شخص است ]
مصطفى مىديد احوال شبش * ليك مانع بود فرمان ربش
تا كه پيش از خبط بگشايد رهى * تا نيفتد ز آن فضيحت در چهى
ليك حكمت بود و امر آسمان * تا ببيند خويشتن را او چنان
بس عداوتها كه آن يارى بود * بس خرابيها كه معمارى بود
[ ادامهء حكايت الكافر يأكل . . . ]
جامه خواب پر حدث را يك فضول * قاصدا آورد در پيش رسول
كه چنين كردست مهمانت ببين * خندهاى زد رَحْمَةً لِلْعالَمِينَ
كه بيار آن مطهره اينجا به پيش * تا بشويم جمله را با دست خويش
هر كسى مىجست كز بهر خدا * جان ما و جسم ما قربان ترا
ما بشوييم اين حدث را تو بهل * كار دست است اين نمط نه كار دل
اى لَعَمْرُكَ مر ترا حق عمر خواند * پس خليفه كرد و بر كرسى نشاند
ما براى خدمت تو مىزييم * چون تو خدمت مىكنى پس ما چهايم
گفت آن دانم و ليك اين ساعتى است * كه در اين شستن به خويشم حكمتى است
منتظر بودند كاين قول نبى است * تا پديد آيد كه اين اسرار چيست
او به جد مىشست آن احداث را * خاص ز امر حق نه تقليد و ريا
كه دلش مىگفت كاين را تو بشو * كه در اينجا هست حكمت تو به تو
سبب رجوع كردن آن مهمان به خانهى مصطفى عليه السلام در آن ساعت كه مصطفى نهالين ملوث او را به دست مبارك خود مىشست و خجل شدن او و جامه چاك كردن و نوحهى او بر خود و حال خود
كافرك را هيكلى بد يادگار * ياوه ديد آن را و گشت او بىقرار
گفت آن حجره كه شب جا داشتم * هيكل آن جا بىخبر بگذاشتم
گر چه شرمين بود شرمش حرص برد * حرص اژدرهاست نه چيزى است خرد
از پى هيكل شتاب اندر دويد * در وثاق مصطفى و آن را بديد
كان يد اللَّه آن حدث را هم به خود * خوش همىشويد كه دورش چشم بد
هيكلش از ياد رفت و شد پديد * اندر او شورى گريبان را دريد
مىزد او دو دست را بر رو و سر * كله را مىكوفت بر ديوار و در
آن چنان كه خون ز بينى و سرش * شد روان و رحم كرد آن مهترش
نعرهها زد خلق جمع آمد بر او * گبر گويان ايها الناس احذروا
مىزد او بر سر كه اى بىعقل سر * مىزد او بر سينه كاى بىنور بر