نور يابد مستعد تيز گوش * كاو نباشد عاشق ظلمت چو موش
سست چشمانى كه شب جولان كنند * كى طواف مشعلهى ايمان كنند
[ نكتههاى دقيق عرفانى را حقيقت گريزان ، درك نتوانند كرد ]
نكتههاى مشكل باريك شد * بند طبعى كه ز دين تاريك شد
تا بر آرايد هنر را تار و پود * چشم در خورشيد نتواند گشود
[ تشبيه سطحى انديشان به موشهاى زير زمين ]
همچو نخلى بر نيارد شاخها * كرده مو شانه زمين سوراخها
چار وصف است اين بشر را دل فشار * چار ميخ عقل گشته اين چهار
تفسير فَخُذْ أَرْبَعَةً مِنَ الطَّيْرِ فَصُرْهُنَّ إِلَيْكَ
[ چهار پرنده ، نماد چهار صفت زشت ]
تو خليل وقتى اى خورشيد هش * اين چهار اطيار ره زن را بكش
ز انكه هر مرغى از اينها زاغوش * هست عقل عاقلان را ديده كش
چار وصف تن چو مرغان خليل * بسمل ايشان دهد جان را سبيل
اى خليل اندر خلاص نيك و بد * سر ببرشان تا رهد پاها ز سد
[ انسان كامل به منزلهء كل است ]
كل تويى و جملگان اجزاى تو * بر گشا كه هست پاشان پاى تو
[ انسان كامل ، سرچشمهء معنويت است ]
از تو عالم روح زارى مىشود * پشت صد لشكر سوارى مىشود
[ چهار صفت زشت را دفع كن ]
ز انكه اين تن شد مقام چار خو * نامشان شد چار مرغ فتنه جو
خلق را گر زندگى خواهى ابد * سر ببر زين چار مرغ شوم بد
[ تصعيد اميال ]
بازشان زنده كن از نوعى دگر * كه نباشد بعد از آن ز يشان ضرر
چار مرغ معنوى راه زن * كردهاند اندر دل خلقان وطن
[ اگر چهار صفت زشت را دفع كنى به جاودانگى رسى ]
چون امير جمله دلهاى سوى * اندر اين دور اى خليفهى حق توى
سر ببر اين چار مرغ زنده را * سرمدى كن خلق ناپاينده را
بط و طاوس است و زاغ است و خروس * اين مثال چار خلق اندر نفوس
[ چهار صفت زشت عبارتند از : حرص ، شهوت جنسى ، جاه طلبى و آرزوهاى دراز ]
بط حرص است و خروس آن شهوت است * جاه چون طاوس و زاغ امنيت است
منيتش آن كه بود اوميد ساز * طامع تابيد يا عمر دراز
[ مرغابى ، نماد صفت حرص ]
بط حرص آمد كه نوكش در زمين * در تر و در خشك مىجويد دفين
يك زمان نبود معطل آن گلو * نشنود از حكم جز امر كُلُوا
[ تمثيل آزمندان به دزد ]
همچو يغماجى كه چون خانه كند * زود زود انبان خود پر مىكند
اندر انبان مىفشارد نيك و بد * دانههاى در و حبات نخود
تا مبادا ياغيى آيد دگر * مىفشارد در جوال او خشك و تر
وقت تنگ و فرصت اندك او مخوف * در بغل زد هر چه زوتر بىوقوف
اعتمادش نيست بر سلطان خويش * كه نيارد ياغيى آمد به پيش
[ اهل ايمان چون به خدا اعتماد دارند حرص نمىورزند ]
ليك مومن ز اعتماد آن حيات * مىكند غارت به مهل و با انات
ايمن است از فوت و از ياغى كه او * مىشناسد قهر شه را بر عدو
ايمن است از خواجهتاشان دگر * كه بيايندش مزاحم صرفه بر
عدل شه را ديد در ضبط حشم * كه نيارد كرد كس بر كس ستم
لاجرم نشتابد و ساكن بود * از فوات حظ خود ايمن بود
[ اهل ايمان از آرامش روانى برخورد دارند ]
بس تانى دارد و صبر و شكيب * چشم سير و موثر است و پاك جيب
[ آرامش روانى از جانب خداوند است و اضطراب روحى از وسوسههاى شيطان ]
كاين تانى پرتو رحمان بود * و آن شتاب از هزهى شيطان بود
ز انكه شيطانش بترساند ز فقر * بارگير صبر را بكشد بعقر
از نبى بشنو كه شيطان در وعيد * مىكند تهديدت از فقر شديد
تا خورى زشت و برى زشت از شتاب * نى مروت نى تانى نى ثواب
لاجرم كافر خورد در هفت بطن * دين و دل باريك و لاغر ، زفت بطن
در سبب ورود اين حديث مصطفى صلوات اللَّه عليه كه الكافر ياكل فى سبعه امعاء و المؤمن ياكل فى معاء واحد
[ حكايت در بيان دو موضوع : يكى آنكه ايمان ، زدايندهء حرص و جميع اوصاف ناپسند است و ديگر آنكه با محبت و فروتنى مىتوان از دشمن ، دوست ساخت ]
كافران مهمان پيغمبر شدند * وقت شام ايشان به مسجد آمدند
كامديم اى شاه ما اينجا قنق * اى تو مهماندار سكان افق
بىنواييم و رسيده ما ز دور * هين بيفشان بر سر ما فضل و نور
[ تصرفات روحى و اخلاقى انسان برتر بر انسان فروتر ]
گفت اى ياران من قسمت كنيد * كه شما پر از من و خوى منيد
[ تمثيل در تبيين بيت پيشين ]
پر بود اجسام هر لشكر ز شاه * ز آن زنندى تيغ بر اعداى جاه
تو به خشم شه زنى آن تيغ را * ور نه بر اخوان چه خشم آيد ترا
بر برادر بىگناهى مىزنى * عكس خشم شاه گرز ده منى
شه يكى جان است و لشكر پر از او * روح چون آب است و اين اجسام جو
[ اخلاقيات حكّام در ملت اثر مىگذارد ]
آب روح شاه اگر شيرين بود * جمله جوها پر ز آب خوش شود
كه رعيت دين شه دارند و بس * اين چنين فرمود سلطان عَبَسَ
[ ادامهء حكايت الكافر يأكل . . . ]
هر يكى يارى يكى مهمان گزيد * در ميان يك زفت بود و بىنديد
جسم ضخمى داشت كس او را نبرد * ماند در مسجد چو اندر جام درد
مصطفى بردش چو واماند از همه * هفت بز بد شير ده اندر رمه