تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 642

مساهمون:

ص٦٤٢
نور يابد مستعد تيز گوش * كاو نباشد عاشق ظلمت چو موش
سست چشمانى كه شب جولان كنند * كى طواف مشعله‌ى ايمان كنند

[ نكته‌هاى دقيق عرفانى را حقيقت گريزان ، درك نتوانند كرد ]

نكته‌هاى مشكل باريك شد * بند طبعى كه ز دين تاريك شد
تا بر آرايد هنر را تار و پود * چشم در خورشيد نتواند گشود

[ تشبيه سطحى انديشان به موش‌هاى زير زمين ]

همچو نخلى بر نيارد شاخها * كرده مو شانه زمين سوراخها
چار وصف است اين بشر را دل فشار * چار ميخ عقل گشته اين چهار

تفسير فَخُذْ أَرْبَعَةً مِنَ الطَّيْرِ فَصُرْهُنَّ إِلَيْكَ

[ چهار پرنده ، نماد چهار صفت زشت ]

تو خليل وقتى اى خورشيد هش * اين چهار اطيار ره زن را بكش
ز انكه هر مرغى از اينها زاغ‌وش * هست عقل عاقلان را ديده كش
چار وصف تن چو مرغان خليل * بسمل ايشان دهد جان را سبيل
اى خليل اندر خلاص نيك و بد * سر ببرشان تا رهد پاها ز سد

[ انسان كامل به منزلهء كل است ]

كل تويى و جملگان اجزاى تو * بر گشا كه هست پاشان پاى تو

[ انسان كامل ، سرچشمهء معنويت است ]

از تو عالم روح زارى مىشود * پشت صد لشكر سوارى مىشود

[ چهار صفت زشت را دفع كن ]

ز انكه اين تن شد مقام چار خو * نامشان شد چار مرغ فتنه جو
خلق را گر زندگى خواهى ابد * سر ببر زين چار مرغ شوم بد

[ تصعيد اميال ]

بازشان زنده كن از نوعى دگر * كه نباشد بعد از آن ز يشان ضرر
چار مرغ معنوى راه زن * كرده‌اند اندر دل خلقان وطن

[ اگر چهار صفت زشت را دفع كنى به جاودانگى رسى ]

چون امير جمله دلهاى سوى * اندر اين دور اى خليفه‌ى حق توى
سر ببر اين چار مرغ زنده را * سرمدى كن خلق ناپاينده را
بط و طاوس است و زاغ است و خروس * اين مثال چار خلق اندر نفوس

[ چهار صفت زشت عبارتند از : حرص ، شهوت جنسى ، جاه طلبى و آرزوهاى دراز ]

بط حرص است و خروس آن شهوت است * جاه چون طاوس و زاغ امنيت است
منيتش آن كه بود اوميد ساز * طامع تابيد يا عمر دراز

[ مرغابى ، نماد صفت حرص ]

بط حرص آمد كه نوكش در زمين * در تر و در خشك مىجويد دفين
يك زمان نبود معطل آن گلو * نشنود از حكم جز امر كُلُوا

[ تمثيل آزمندان به دزد ]

همچو يغماجى كه چون خانه كند * زود زود انبان خود پر مىكند
اندر انبان مىفشارد نيك و بد * دانه‌هاى در و حبات نخود
تا مبادا ياغيى آيد دگر * مىفشارد در جوال او خشك و تر
وقت تنگ و فرصت اندك او مخوف * در بغل زد هر چه زوتر بىوقوف
اعتمادش نيست بر سلطان خويش * كه نيارد ياغيى آمد به پيش

[ اهل ايمان چون به خدا اعتماد دارند حرص نمىورزند ]

ليك مومن ز اعتماد آن حيات * مىكند غارت به مهل و با انات
ايمن است از فوت و از ياغى كه او * مىشناسد قهر شه را بر عدو
ايمن است از خواجه‌تاشان دگر * كه بيايندش مزاحم صرفه بر
عدل شه را ديد در ضبط حشم * كه نيارد كرد كس بر كس ستم
لاجرم نشتابد و ساكن بود * از فوات حظ خود ايمن بود

[ اهل ايمان از آرامش روانى برخورد دارند ]

بس تانى دارد و صبر و شكيب * چشم سير و موثر است و پاك جيب

[ آرامش روانى از جانب خداوند است و اضطراب روحى از وسوسه‌هاى شيطان ]

كاين تانى پرتو رحمان بود * و آن شتاب از هزه‌ى شيطان بود
ز انكه شيطانش بترساند ز فقر * بارگير صبر را بكشد بعقر
از نبى بشنو كه شيطان در وعيد * مىكند تهديدت از فقر شديد
تا خورى زشت و برى زشت از شتاب * نى مروت نى تانى نى ثواب
لاجرم كافر خورد در هفت بطن * دين و دل باريك و لاغر ، زفت بطن

در سبب ورود اين حديث مصطفى صلوات اللَّه عليه كه الكافر ياكل فى سبعه امعاء و المؤمن ياكل فى معاء واحد

[ حكايت در بيان دو موضوع : يكى آنكه ايمان ، زدايندهء حرص و جميع اوصاف ناپسند است و ديگر آنكه با محبت و فروتنى مىتوان از دشمن ، دوست ساخت ]

كافران مهمان پيغمبر شدند * وقت شام ايشان به مسجد آمدند
كامديم اى شاه ما اينجا قنق * اى تو مهمان‌دار سكان افق
بىنواييم و رسيده ما ز دور * هين بيفشان بر سر ما فضل و نور

[ تصرفات روحى و اخلاقى انسان برتر بر انسان فروتر ]

گفت اى ياران من قسمت كنيد * كه شما پر از من و خوى منيد

[ تمثيل در تبيين بيت پيشين ]

پر بود اجسام هر لشكر ز شاه * ز آن زنندى تيغ بر اعداى جاه
تو به خشم شه زنى آن تيغ را * ور نه بر اخوان چه خشم آيد ترا
بر برادر بىگناهى مىزنى * عكس خشم شاه گرز ده منى
شه يكى جان است و لشكر پر از او * روح چون آب است و اين اجسام جو

[ اخلاقيات حكّام در ملت اثر مىگذارد ]

آب روح شاه اگر شيرين بود * جمله جوها پر ز آب خوش شود
كه رعيت دين شه دارند و بس * اين چنين فرمود سلطان عَبَسَ

[ ادامهء حكايت الكافر يأكل . . . ]

هر يكى يارى يكى مهمان گزيد * در ميان يك زفت بود و بىنديد
جسم ضخمى داشت كس او را نبرد * ماند در مسجد چو اندر جام درد
مصطفى بردش چو واماند از همه * هفت بز بد شير ده اندر رمه