تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 567

مساهمون:

ص٥٦٧
عقل ديگر بخشش يزدان بود * چشمه‌ى آن در ميان جان بود
چون ز سينه آب دانش جوش كرد * نه شود گنده نه ديرينه نه زرد
ور ره نبعش بود بسته چه غم * كاو همىجوشد ز خانه دم‌به‌دم
عقل تحصيلى مثال جويها * كان رود در خانه‌اى از كويها
راه آبش بسته شد شد بىنوا * از درون خويشتن جو چشمه را

قصه‌ى آن كه كسى با كسى مشورت مىكرد گفتش مشورت با ديگرى كن كه من عدوى توام

[ حكايت در ستايش خرد و خردمندان ]

مشورت مىكرد شخصى با كسى * كز تردد وا رهد وز محبسى
گفت اى خوشنام غير من بجو * ماجراى مشورت با او بگو
من عدويم مر ترا با من مپيچ * نبود از راى عدو پيروز هيچ
رو كسى جو كه ترا او هست دوست * دوست بهر دوست لا شك خير جوست
من عدويم چاره نبود كز منى * كژ روم با تو نمايم دشمنى
حارسى از گرگ جستن شرط نيست * جستن از غير محل ناجستنى است
من ترا بىهيچ شكى دشمنم * من ترا كى ره نمايم ره زنم
هر كه باشد همنشين دوستان * هست در گلخن ميان بوستان
هر كه با دشمن نشيند در زمن * هست او در بوستان در گولخن
دوست را مازار از ما و منت * تا نگردد دوست خصم و دشمنت
خير كن با خلق بهر ايزدت * يا براى راحت جان خودت
تا هماره دوست بينى در نظر * در دلت نايد ز كين ناخوش صور
چون كه كردى دشمنى پرهيز كن * مشورت با يار مهر انگيز كن
گفت مىدانم ترا اى بو الحسن * كه تويى ديرينه دشمن دار من
ليك مرد عاقلى و معنوى * عقل تو نگذاردت كه كژ روى
طبع خواهد تا كشد از خصم كين * عقل بر نفس است بند آهنين
آيد و منعش كند واداردش * عقل چون شحنه‌ست در نيك و بدش

[ عقل ايمانى ، حريم قلب را از حراميان نفسانى حفظ مىكند ]

عقل ايمانى چو شحنه‌ى عادل است * پاسبان و حاكم شهر دل است
همچو گربه باشد او بيدار هوش * دزد در سوراخ ماند همچو موش
در هر آن جا كه بر آرد موش دست * نيست گربه يا كه نقش گربه است
گربه‌ى چه شير شير افكن بود * عقل ايمانى كه اندر تن بود
غره‌ى او حاكم درندگان * نعره‌ى او مانع چرندگان
شهر پر دزد است و پر جامه كنى * خواه شحنه باش گو و خواه نى
مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 567 | جلال الدين الرومي