تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 552

مساهمون:

ص٥٥٢
قصه‌ى پر جنگ و پر هستى و كين * مىفرستد پيش شاه نازنين

[ اى انسان به كتاب روحت توجه كن كه آيا لايق درگاه حق هست يا نيست ؟ ! ]

كالبد نامه است اندر وى نگر * هست لايق شاه را آن گه ببر
گوشه‌اى رو نامه را بگشا بخوان * بين كه حرفش هست در خورد شهان
گر نباشد در خور آن را پاره كن * نامه‌ى ديگر نويس و چاره كن

[ مطالعهء كتاب روح ، كار آسانى نيست ]

ليك فتح نامه‌ى تن زپ مدان * ور نه هر كس سر دل ديدى عيان
نامه بگشادن چه دشوار است و صعب * كار مردان است نه طفلان كعب

[ بيشتر انسان‌ها ، از خود ، شناختى سطحى و سرسرى دارند ]

جمله بر فهرست قانع گشته‌ايم * ز انكه در حرص و هوا آغشته‌ايم
باشد آن فهرست دامى عامه را * تا چنان دانند متن نامه را
باز كن سر نامه را گردن متاب * زين سخن و الله اعلم بالصواب

[ باز هم در ضرورت مطالعهء كتاب روح خود ]

هست آن عنوان چو اقرار زبان * متن نامه‌ى سينه را كن امتحان
كه موافق هست با اقرار تو * تا منافق‌وار نبود كار تو

[ تهذيب نفس بهتر است از اينكه وجود خود را به صورت انبان معلومات در آورى ]

چون جوال بس گرانى مىبرى * ز آن نبايد كم كه در وى بنگرى
كه چه دارى در جوال از تلخ و خوش * گر همىارزد كشيدن را بكش
ور نه خالى كن جوالت را ز سنگ * باز خر خود را از اين بيگار و ننگ
در جوال آن كن كه مىبايد كشيد * سوى سلطانان و شاهان رشيد

حكايت آن فقيه با دستار بزرگ و آن كه بربود دستارش و بانگ مىزد كه باز كن ببين كه چه مىبرى آن گه ببر

[ حكايت در فريبندگى دنيا ]

يك فقيهى ژنده‌ها در چيده بود * در عمامه‌ى خويش در پيچيده بود
تا شود زفت و نمايد آن عظيم * چون در آيد سوى محفل در حطيم
ژنده‌ها از جامه‌ها پيراسته * ظاهرا دستار از آن آراسته
ظاهر دستار چون حله‌ى بهشت * چون منافق اندرون رسوا و زشت
پاره پاره‌ى دلق و پنبه و پوستين * در درون آن عمامه بد دفين
روى سوى مدرسه كرده صبوح * تا بدين ناموس يابد او فتوح
در ره تاريك مردى جامه كن * منتظر استاده بود از بهر فن
در ربود او از سرش دستار را * پس دوان شد تا بسازد كار را
پس فقيهش بانگ بر زد كاى پسر * باز كن دستار را آن گه ببر
اين چنين كه چار پره مىپرى * باز كن آن هديه را كه مىبرى
باز كن آن را به دست خود بمال * آن گهان خواهى ببر كردم حلال
چون كه بازش كرد آن كه مىگريخت * صد هزاران ژنده اندر ره بريخت
ز آن عمامه‌ى زفت نابايست او * ماند يك گز كهنه‌اى در دست او
بر زمين زد خرقه را كاى بىعيار * زين دغل ما را بر آوردى ز كار

نصيحت دنيا اهل دنيا را به زبان حال و بىوفايى خود را نمودن به وفا طمع دارندگان از او

[ دنيا خودش فرياد مىزند كه اى انسان مفتون من نشو ! ]

گفت بنمودم دغل ليكن ترا * از نصيحت باز گفتم ماجرا
همچنين دنيا اگر چه خوش شكفت * بانگ زد هم بىوفايى خويش گفت
اندر اين كون و فساد اى اوستاد * آن دغل كون و نصيحت آن فساد
كون مىگويد بيا من خوش پىام * و آن فسادش گفته رو من لا شىام

[ تمثيلى چند در تبيين ابيات پيشين ]

اى ز خوبى بهاران لب گزان * بنگر آن سردى و زردى خزان
روز ديدى طلعت خورشيد خوب * مرگ او را ياد كن وقت غروب
بدر را ديدى بر اين خوش چار طاق * حسرتش را هم ببين اندر محاق
كودكى از حسن شد مولاى خلق * بعد فردا شد خرف رسواى خلق
گر تن سيمين تنان كردت شكار * بعد پيرى بين تنى چون پنبه‌زار
اى بديده لوتهاى چرب خيز * فضله‌ى آن را ببين در آب ريز
مر خبث را گو كه آن خوبيت كو * بر طبق آن ذوق و آن نغزى و بو
گويد او آن دانه بد من دام آن * چون شدى تو صيد شد دانه نهان
بس انامل رشك استادان شده * در صناعت عاقبت لرزان شده
نرگس چشم خمار همچو جان * آخر اعمش بين و آب از وى چكان
حيدرى كاندر صف شيران رود * آخر او مغلوب موشى مىشود
طبع تيز دور بين محترف * چون خر پيرش ببين آخر خرف
زلف جعد مشكبار عقل بر * آخرا چون دم زشت خنگ خر

[ باز در اينكه نبايد مفتون دنيا شوى ]

خوش ببين كونش ز اول با گشاد * و آخر آن رسوايىاش بين و فساد
ز انكه او بنمود پيدا دام را * پيش تو بر كند سبلت خام را
پس مگو دنيا به تزويرم فريفت * ور نه عقل من ز دامش مىگريخت
طوق زرين و حمايل بين هله * غل و زنجيرى شده ست و سلسله
همچنين هر جزو عالم مىشمر * اول و آخر در آرش در نظر

[ نيك بخت كسى است كه فرجام امور را ببيند ]

هر كه آخر بين‌تر او مسعودتر * هر كه آخور بين‌تر او مطرودتر
روى هر يك چون مه فاخر ببين * چون كه اول ديده شد آخر ببين
تا نباشى همچو ابليس اعورى * نيم بيند نيم نه چون ابترى