گفت پيغمبر كه رنجورى به لاغ * رنج آرد تا بميرد چون چراغ
جبر چه بود بستن اشكسته را * يا بپيوستن رگى بگسسته را
چون در اين ره پاى خود نشكستهاى * بر كه مىخندى چه پا را بستهاى
و آن كه پايش در ره كوشش شكست * در رسيد او را براق و بر نشست
حامل دين بود او محمول شد * قابل فرمان بد او مقبول شد
تا كنون فرمان پذيرفتى ز شاه * بعد از اين فرمان رساند بر سپاه
[ تأثير ستارگان در حيات بشر و تأثير انسان كامل بر اختران ]
تا كنون اختر اثر كردى در او * بعد از اين باشد امير اختر او
[ تصرف انسان كامل در افلاك و كواكب ]
گر ترا اشكال آيد در نظر * پس تو شك دارى در انْشَقَّ الْقَمَرُ
[ ايمان با عمل خالص ، نشاط مىيابد نه به آرايش الفاظ ]
تازه كن ايمان نه از گفت زبان * اى هوا را تازه كرده در نهان
[ تعارض ايمان و هواى نفس ]
تا هوا تازه ست ايمان تازه نيست * كاين هوا جز قفل آن دروازه نيست
[ قرآن را به رأى خود ، تفسير مكن ]
كردهاى تاويل حرف بكر را * خويش را تاويل كن نى ذكر را
بر هوا تاويل قرآن مىكنى * پست و كژ شد از تو معنى سنى
زيافت تاويل ركيك مگس
[ تمثيلى طنزآميز در نقد آنان كه بر اثر غلبهء اوهام ، خود را بزرگ مىبينند ]
آن مگس بر برگ كاه و بول خر * همچو كشتىبان همىافراشت سر
گفت من دريا و كشتى خواندهام * مدتى در فكر آن مىماندهام
اينك اين دريا و اين كشتى و من * مرد كشتيبان و اهل و رايزن
بر سر دريا همىراند او عمد * مىنمودش آن قدر بيرون ز حد
بود بىحد آن چمين نسبت به دو * آن نظر كه بيند آن را راست كو
عالمش چندان بود كش بينش است * چشم چندين بحر هم چندينش است
صاحب تاويل باطل چون مگس * وهم او بول خر و تصوير خس
گر مگس تاويل بگذارد به راى * آن مگس را بخت گرداند هماى
آن مگس نبود كش اين عبرت بود * روح او نى در خور صورت بود
توليدن شير از دير آمدن خرگوش
همچو آن خرگوش كاو بر شير زد * روح او كى بود اندر خورد قد
شير مىگفت از سر تيزى و خشم * كز ره گوشم عدو بر بست چشم
مكرهاى جبريانم بسته كرد * تيغ چوبينشان تنم را خسته كرد