تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 46

مساهمون:

ص٤٦
گفت پيغمبر كه رنجورى به لاغ * رنج آرد تا بميرد چون چراغ
جبر چه بود بستن اشكسته را * يا بپيوستن رگى بگسسته را
چون در اين ره پاى خود نشكسته‌اى * بر كه مىخندى چه پا را بسته‌اى
و آن كه پايش در ره كوشش شكست * در رسيد او را براق و بر نشست
حامل دين بود او محمول شد * قابل فرمان بد او مقبول شد
تا كنون فرمان پذيرفتى ز شاه * بعد از اين فرمان رساند بر سپاه

[ تأثير ستارگان در حيات بشر و تأثير انسان كامل بر اختران ]

تا كنون اختر اثر كردى در او * بعد از اين باشد امير اختر او

[ تصرف انسان كامل در افلاك و كواكب ]

گر ترا اشكال آيد در نظر * پس تو شك دارى در انْشَقَّ الْقَمَرُ

[ ايمان با عمل خالص ، نشاط مىيابد نه به آرايش الفاظ ]

تازه كن ايمان نه از گفت زبان * اى هوا را تازه كرده در نهان

[ تعارض ايمان و هواى نفس ]

تا هوا تازه ست ايمان تازه نيست * كاين هوا جز قفل آن دروازه نيست

[ قرآن را به رأى خود ، تفسير مكن ]

كرده‌اى تاويل حرف بكر را * خويش را تاويل كن نى ذكر را
بر هوا تاويل قرآن مىكنى * پست و كژ شد از تو معنى سنى

زيافت تاويل ركيك مگس

[ تمثيلى طنزآميز در نقد آنان كه بر اثر غلبهء اوهام ، خود را بزرگ مىبينند ]

آن مگس بر برگ كاه و بول خر * همچو كشتىبان همىافراشت سر
گفت من دريا و كشتى خوانده‌ام * مدتى در فكر آن مىمانده‌ام
اينك اين دريا و اين كشتى و من * مرد كشتيبان و اهل و رايزن
بر سر دريا همىراند او عمد * مىنمودش آن قدر بيرون ز حد
بود بىحد آن چمين نسبت به دو * آن نظر كه بيند آن را راست كو
عالمش چندان بود كش بينش است * چشم چندين بحر هم چندينش است
صاحب تاويل باطل چون مگس * وهم او بول خر و تصوير خس
گر مگس تاويل بگذارد به راى * آن مگس را بخت گرداند هماى
آن مگس نبود كش اين عبرت بود * روح او نى در خور صورت بود

توليدن شير از دير آمدن خرگوش

همچو آن خرگوش كاو بر شير زد * روح او كى بود اندر خورد قد
شير مىگفت از سر تيزى و خشم * كز ره گوشم عدو بر بست چشم
مكرهاى جبريانم بسته كرد * تيغ چوبينشان تنم را خسته كرد