زين سپس من نشنوم آن دمدمه * بانگ ديوان است و غولان آن همه
بردران اى دل تو ايشان را مهايست * پوستشان بر كن كشان جز پوست نيست
[ سخنان آراستهء بى مغز ، منشأ هيچ اثرى نيست ]
پوست چه بود گفتهاى رنگ رنگ * چون زره بر آب كش نبود درنگ
اين سخن چون پوست و معنى مغز دان * اين سخن چون نقش و معنى همچو جان
پوست باشد مغز بد را عيب پوش * مغز نيكو را ز غيرت غيب پوش
[ سخنانى كه از روى هواى نفس گفته مىشود ، ثباتى ندارد ]
چون قلم از باد بد دفتر ز آب * هر چه بنويسى فنا گردد شتاب
نقش آب است ار وفا جويى از آن * باز گردى دستهاى خود گزان
[ از هواى نفس بگذر تا پيام حق را بشنوى ]
باد در مردم هوا و آرزوست * چون هوا بگذاشتى پيغام هوست
خوش بود پيغامهاى كردگار * كاو ز سر تا پاى باشد پايدار
[ عظمت بندگان راستين خدا پايدار است و شكوه شاهان دنيوى ، ناپايدار ]
خطبهى شاهان بگردد و آن كيا * جز كيا و خطبههاى انبيا
ز آن كه بوش پادشاهان از هواست * بار نامهى انبيا از كبرياست
از درمها نام شاهان بر كنند * نام احمد تا ابد بر مىزنند
[ محمد ( ص ) جامع جميع مراتب و ظهورات انبياست ]
نام احمد نام جمله انبياست * چون كه صد آمد نود هم پيش ماست
هم در بيان مكر خرگوش
در شدن خرگوش بس تاخير كرد * مكر را با خويشتن تقرير كرد
در ره آمد بعد تاخير دراز * تا به گوش شير گويد يك دو راز
[ عقل ممدوح ]
تا چه عالمهاست در سوداى عقل * تا چه با پهناست اين درياى عقل
[ منشأ حركت هستى ، ذات مخفى حق است ]
صورت ما اندر اين بحر عذاب * مىدود چون كاسهها بر روى آب
تا نشد پر بر سر دريا چو طشت * چون كه پر شد طشت در وى غرق گشت
[ خفاى حق و ظهور موجودات ]
عقل پنهان است و ظاهر عالمى * صورت ما موج يا از وى نمى
[ وصال به حق براى صورتپرستان ميسّر نيست ]
هر چه صورت مى وسيلت سازدش * ز آن وسيلت بحر دور اندازدش
[ انسان در قبضهء قضاى الهى ]
تا نبيند دل دهندهى راز را * تا نبيند تير دور انداز را
[ تمثيل در بيان غفلت آدمى از معيت حق با سراسر هستى ]
اسب خود را ياوه داند وز ستيز * مىدواند اسب خود در راه تيز
اسب خود را ياوه داند آن جواد * و اسب خود او را كشان كرده چو باد
در فغان و جستجو آن خيرهسر * هر طرف پرسان و جويان دربدر
كان كه دزديد اسب ما را كو و كيست * اين كه زير ران تست اى خواجه چيست
آرى اين اسب است ليك اين اسب كو * با خود آ اى شهسوار اسب جو
[ حضرت حق از شدت ظهور ، مخفى است ]
جان ز پيدايى و نزديكى است گم * چون شكم پر آب و لب خشكى چو خم
[ تمثيل رنگها براى بيان اينكه خداوند از شدت ظهور ، مخفى است ]
كى ببينى سرخ و سبز و فور را * تا نبينى پيش از اين سه نور را