مىدود بىدهشت و گستاخ او * خشمگين و تند و تيز و ترش رو
كز شكسته آمدن تهمت بود * وز دليرى دفع هر ريبت بود
چون رسيد او پيشتر نزديك صف * بانگ بر زد شيرهاى اى ناخلف
من كه گاوان را ز هم بدريدهام * من كه گوش پيل نر ماليدهام
نيم خرگوشى كه باشد كه چنين * امر ما را افكند او بر زمين
ترك خواب غفلت خرگوش كن * غرهى اين شير اى خر گوش كن
عذر گفتن خرگوش
گفت خرگوش الامان عذريم هست * گر دهد عفو خداونديت دست
گفت چه عذر اى قصور ابلهان * اين زمان آيند در پيش شهان
مرغ بىوقتى سرت بايد بريد * عذر احمق را نمى شايد شنيد
عذر احمق بدتر از جرمش بود * عذر نادان زهر هر دانش بود
عذرت اى خرگوش از دانش تهى * من چه خرگوشم كه در گوشم نهى
گفت اى شه ناكسى را كس شمار * عذر استم ديدهاى را گوش دار
خاص از بهر زكات جاه خود * گمرهى را تو مران از راه خود
بحر كاو آبى به هر جو مىدهد * هر خسى را بر سر و رو مىنهد
كم نخواهد گشت دريا زين كرم * از كرم دريا نگردد بيش و كم
گفت دارم من كرم بر جاى او * جامهى هر كس برم بالاى او
گفت بشنو گر نباشم جاى لطف * سر نهادم پيش اژدرهاى عنف
من به وقت چاشت در راه آمدم * با رفيق خود سوى شاه آمدم
با من از بهر تو خرگوشى دگر * جفت و همره كرده بودند آن نفر
شيرى اندر راه قصد بنده كرد * قصد هر دو همره آينده كرد
گفتمش ما بندهى شاهنشهايم * خواجهتاشان كه آن درگهايم
گفت شاهنشه كه باشد شرم دار * پيش من تو ياد هر ناكس ميار
هم ترا و هم شهت را بر درم * گر تو با يارت بگرديد از درم
گفتمش بگذار تا بار دگر * روى شه بينم برم از تو خبر
گفت همره را گرو نه پيش من * ور نه قربانى تو اندر كيش من
لابه كرديمش بسى سودى نكرد * يار من بستد مرا بگذاشت فرد
يارم از زفتى دو چندان بد كه من * هم به لطف و هم به خوبى هم به تن
بعد از اين ز آن شير اين ره بسته شد * رشتهى ايمان ما بگسسته شد
از وظيفه بعد از اين اوميد بر * حق همىگويم ترا و الحق مر
گر وظيفه بايدت ره پاك كن * هين بيا و دفع آن بىباك كن
جواب گفتن شير خرگوش را و روان شدن با او
گفت بسم اللَّه بيا تا او كجاست * پيش در شو گر همىگويى تو راست
تا سزاى او و صد چون او دهم * ور دروغ است اين سزاى تو دهم
اندر آمد چون قلاووزى به پيش * تا برد او را به سوى دام خويش
سوى چاهى كاو نشانش كرده بود * چاه مغ را دام جانش كرده بود
مىشدند اين هر دو تا نزديك چاه * اينت خرگوشى چو آبى زير كاه
[ مقهور شدن بزرگان به دست خردان با تدبير ]
آب كاهى را به هامون مىبرد * آب كوهى را عجب چون مىبرد
دام مكر او كمند شير بود * طرفه خرگوشى كه شيرى مىربود
[ دو نمونهء تاريخى براى ابيات پيشين ]
موسيى فرعون را با رود نيل * مىكشد با لشكر و جمع ثقيل
پشهاى نمرود را با نيم پر * مىشكافد بىمحابا درز سر
حال آن كاو قول دشمن را شنود * بين جزاى آن كه شد يار حسود
حال فرعونى كه هامان را شنود * حال نمرودى كه شيطان را شنود
[ مفتون نيرنگ دشمن مشو ]
دشمن ار چه دوستانه گويدت * دام دان گر چه ز دانه گويدت
گر ترا قندى دهد آن زهر دان * گر به تن لطفى كند آن قهر دان
[ تأثير قضا بر بينش آدمى ]
چون قضا آيد نبينى غير پوست * دشمنان را باز نشناسى ز دوست
[ تضرع به درگاه حق ، از دست وسوسههاى نفس ]
چون چنين شد ابتهال آغاز كن * ناله و تسبيح و روزه ساز كن
ناله مىكن كاى تو علام الغيوب * زير سنگ مكر بد ما را مكوب
گر سگى كرديم اى شير آفرين * شير را مگمار بر ما زين كمين
آب خوش را صورت آتش مده * اندر آتش صورت آبى منه
از شراب قهر چون مستى دهى * نيستها را صورت هستى دهى
[ مستى يعنى بسته شدن چشم بصيرت ]
چيست مستى بند چشم از ديد چشم * تا نمايد سنگ گوهر پشم يشم
چيست مستى حسها مبدل شدن * چوب گز اندر نظر صندل شدن