تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 43

مساهمون:

ص٤٣

جواب گفتن خرگوش نخجيران را

گفت اى ياران مرا مهلت دهيد * تا به مكرم از بلا بيرون جهيد
تا امان يابد به مكرم جانتان * ماند اين ميراث فرزندانتان

[ پيامبران ، راه نجات را به بشر نشان داده‌اند ]

هر پيمبر امتان را در جهان * همچنين تا مخلصى مىخواندشان
كز فلك راه برون شو ديده بود * در نظر چون مردمك پيچيده بود

[ پيامبران در عين فرتنى ، عظمت شگرفى داشتند ]

مردمش چون مردمك ديدند خرد * در بزرگى مردمك كس ره نبرد

اعتراض نخجيران بر سخن خرگوش

قوم گفتندش كه اى خر گوش دار * خويش را اندازه‌ى خرگوش دار
هين چه لاف است اين كه از تو بهتران * در نياوردند اندر خاطر آن
معجبى يا خود قضامان در پى است * ور نه اين دم لايق چون تو كى است

جواب خرگوش نخجيران را

[ خردى اندام و بزرگى انديشه ]

گفت اى ياران حقم الهام داد * مر ضعيفى را قوى رايى فتاد
آن چه حق آموخت مر زنبور را * آن نباشد شير را و گور را
خانه‌ها سازد پر از حلواى تر * حق بر او آن علم را بگشاد در
آن چه حق آموخت كرم پيله را * هيچ پيلى داند آن گون حيله را
آدم خاكى ز حق آموخت علم * تا به هفتم آسمان افروخت علم
نام و ناموس ملك را در شكست * كورى آن كس كه در حق در شك است

[ شيطان از علوم ربانى محروم است ]

زاهد چندين هزاران ساله را * پوز بندى ساخت آن گوساله را
تا نتاند شير علم دين كشيد * تا نگردد گرد آن قصر مشيد

[ علم ظاهر ، مانع از علم باطن است ]

علمهاى اهل حس شد پوز بند * تا نگيرد شير ز آن علم بلند

[ عظمت دل به خاطر معارف آن است ]

قطره‌ى دل را يكى گوهر فتاد * كان به درياها و گردونها نداد

[ حقيقت انسان به صفات است نه صورت ظاهر ]

چند صورت آخر اى صورت پرست * جان بىمعنيت از صورت نرست
گر به صورت آدمى انسان بدى * احمد و بو جهل خود يكسان بدى
نقش بر ديوار مثل آدم است * بنگر از صورت چه چيز او كم است