ليك چون در رنگ گم شد هوش تو * شد ز نور آن رنگها رو پوش تو
چون كه شب آن رنگها مستور بود * پس بديدى ديد رنگ از نور بود
نيست ديد رنگ بىنور برون * همچنين رنگ خيال اندرون
اين برون از آفتاب و از سها * و اندرون از عكس انوار على
نور نور چشم خود نور دل است * نور چشم از نور دلها حاصل است
باز نور نور دل نور خداست * كاو ز نور عقل و حس پاك و جداست
شب نبد نورى نديدى رنگها * پس به ضد نور پيدا شد ترا
ديدن نور است آن گه ديد رنگ * وين به ضد نور دانى بىدرنگ
[ شناخت هر چيز ، با ضد آن ميسّر است ]
رنج و غم را حق پى آن آفريد * تا بدين ضد خوش دلى آيد پديد
پس نهانيها به ضد پيدا شود * چون كه حق را نيست ضد پنهان بود
كه نظر بر نور بود آن گه به رنگ * ضد به ضد پيدا بود چون روم و زنگ
پس به ضد نور دانستى تو نور * ضد ضد را مىنمايد در صدور
[ خداوند ضدى ندارد كه بدان ، شناخته شود ]
نور حق را نيست ضدى در وجود * تا به ضد او را توان پيدا نمود
لاجرم أبصارنا لا تدركه * و هو يدرك بين تو از موسى و كه
[ تمثيل در بيان چگونگى ظهور عالم ظاهر از عالم باطن ]
صورت از معنى چو شير از بيشه دان * يا چو آواز و سخن ز انديشه دان
اين سخن و آواز از انديشه خاست * تو ندانى بحر انديشه كجاست
ليك چون موج سخن ديدى لطيف * بحر آن دانى كه باشد هم شريف
چون ز دانش موج انديشه بتاخت * از سخن و آواز او صورت بساخت
از سخن صورت بزاد و باز مرد * موج خود را باز اندر بحر برد
صورت از بىصورتى آمد برون * باز شد كه إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ
[ تبدّل امثال ]
پس ترا هر لحظه مرگ و رجعتى است * مصطفى فرمود دنيا ساعتى است
فكر ما تيرى است از هو در هوا * در هوا كى پايد آيد تا خدا
هر نفس نو مىشود دنيا و ما * بىخبر از نو شدن اندر بقا
[ چند تمثيل براى ابيات پيشين ]
عمر همچون جوى نو نو مىرسد * مستمرى مىنمايد در جسد
آن ز تيرى مستمر شكل آمده ست * چون شرر كش تيز جنبانى به دست
شاخ آتش را بجنبانى به ساز * در نظر آتش نمايد بس دراز
اين درازى مدت از تيزى صنع * مىنمايد سرعت انگيزى صنع
طالب اين سر اگر علامهاى است * نك حسام الدين كه سامى نامهاى است
رسيدن خرگوش به شير و خشم شير بر وى
شير اندر آتش و در خشم و شور * ديد كان خرگوش مىآيد ز دور