تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 516

مساهمون:

ص٥١٦
اين زر من بر سر آن زر نهيد * كورى تن فرج استر را دهيد
فرج استر لايق حلقه‌ى زر است * زر عاشق روى زرد اصفر است

[ چهرهء عاشق ، نظرگاه خداوند است ]

كه نظرگاه خداوند است آن * كز نظر انداز خورشيد است كان

[ منظر خورشيد طبيعت كجا و منظر خورشيد حقيقت كجا ؟ ! ]

كو نظرگاه شعاع آفتاب * كو نظرگاه خداوند لباب

[ پيام سليمان ( ع ) به بلقيس ]

از گرفت من ز جان اسپر كنيد * گر چه اكنون هم گرفتار منيد

[ تمثيل در اينكه اميال ، آدمى را به اسارت مىآورد ]

مرغ فتنه‌ى دانه بر بام است او * پر گشاده بسته‌ى دام است او
چون به دانه داد او دل را به جان * ناگرفته مر و را بگرفته دان
آن نظرها كه به دانه مىكند * آن گره دان كاو به پا بر مىزند
دانه گويد گر تو مىدزدى نظر * من همىدزدم ز تو صبر و مقر
چون كشيدت آن نظر اندر پىام * پس بدانى كز تو من غافل نىام

قصه‌ى عطارى كه سنگ ترازوى او گل سر شوى بود و دزديدن مشترى گل خوار از آن گل هنگام سنجيدن شكر

[ حكايت در اينكه پرداختن به نفسانيات ، آدمى را زيانكار كند ]

پيش عطارى يكى گل خوار رفت * تا خرد ابلوج قند خاص زفت
پس بر عطار طرار دو دل * موضع سنگ ترازو بود گل
گفت گل سنگ ترازوى من است * گر ترا ميل شكر به خريدن است
گفت هستم در مهمى قند جو * سنگ ميزان هر چه خواهى باش گو
گفت با خود پيش آن كه گل خور است * سنگ چه بود گل نكوتر از زر است
همچو آن دلاله كه گفت اى پسر * نو عروسى يافتم بس خوب فر
سخت زيبا ليك هم يك چيز هست * كان ستيره دختر حلواگر است
گفت بهتر اين چنين خود گر بود * دختر او چرب و شيرين‌تر بود
گر ندارى سنگ و سنگت از گل است * اين به و به گل مرا ميوه‌ى دل است
اندر آن كفه‌ى ترازو ز اعتداد * او بجاى سنگ آن گل را نهاد
پس براى كفه‌ى ديگر به دست * هم به قدر آن شكر را مىشكست
چون نبودش تيشه‌اى او دير ماند * مشترى را منتظر آن جا نشاند
رويش آن سو بود ، گل خور ناشكفت * گل از او پوشيده دزديدن گرفت
ترس ترسان كه نيايد ناگهان * چشم او بر من فتد از امتحان
ديد عطار آن و خود مشغول كرد * كه فزون‌تر دزد هين اى روى زرد
مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 516 | جلال الدين الرومي