نادر اكسيرى كه از وى نيم تاب * بر ظلامى زد بكردش آفتاب
بو العجب ميناگرى كز يك عمل * بست چندين خاصيت را بر زحل
باقى اخترها و گوهرهاى جان * هم بر اين مقياس اى طالب بدان
[ بينش خود را عالى دار تا جهان محسوس در نظرت خرد آيد ]
ديدهى حسى زبون آفتاب * ديدهى ربانيى جو و بياب
تا زبون گردد به پيش آن نظر * شعشعات آفتاب با شرر
كان نظر نورى و اين نارى بود * نار پيش نور بس تارى بود
كرامات و نور شيخ عبد الله مغربى قدس سره
[ حكايت در بيان اينكه علل و اسباب ظاهرى نمىتواند حجاب بصيرت عارف شود ]
گفت عبد الله شيخ مغربى * شصت سال از شب نديدم من شبى
من نديدم ظلمتى در شصت سال * نه به روز و نه به شب نه ز اعتلال
صوفيان گفتند صدق قال او * شب همىرفتيم در دنبال او
در بيابانهاى پر از خار و گو * او چو ماه بدر ما را پيش رو
روى پس ناكرده مىگفتى به شب * هين گو آمد ميل كن در سوى چپ
باز گفتى بعد يك دم سوى راست * ميل كن زيرا كه خارى پيش پاست
روز گشتى پاش را ما پاى بوس * گشته و پايش چو پاهاى عروس
نه ز خاك و نه ز گل بر وى اثر * نه از خراش خار و آسيب حجر
مغربى را مشرقى كرده خداى * كرده مغرب را چو مشرق نورزاى
[ در عظمت شمس حقيقت ]
نور اين شمس شموسى فارس است * روز خاص و عام را او حارس است
چون نباشد حارس آن نور مجيد * كه هزاران آفتاب آرد پديد
[ با حفاظت الهى از گزند بدسيرتان بيم مدار ]
تو به نور او همىرو در امان * در ميان اژدها و كژدمان
[ بينش الهى ، عارف را آسوده از حراميان راه به كوى حضرت معشوق مىبرد ]
پيش پيشت مىرود آن نور پاك * مىكند هر ره زنى را چاك چاك
يوم لا يخزى النَّبىّ راست دان * نور يسعى بين ايديهم بخوان
[ بينش الهى را در دنيا طلب كنيد ، زيرا در آن جهان ، همه به بينش خواهند رسيد ]
گر چه گردد در قيامت آن فزون * از خدا اينجا بخواهيد آزمون
كاو ببخشد هم به ميغ و هم به ماغ * نور جان و الله اعلم بالبلاغ
باز گردانيدن سليمان عليه السلام رسولان بلقيس را با آن هديهها كه آورده بودند سوى بلقيس و دعوتكردن بلقيس را به ايمان و ترك آفتاب پرستى
[ عارفان به متاع دنيوى اعتنايى ندارند ]
باز گرديد اى رسولان خجل * زر شما را دل به من آريد دل