تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 472

مساهمون:

ص٤٧٢

بقيه‌ى ذكر آن مهمان مسجد مهمان كش

باز گو كان پاك باز شير مرد * اندر آن مسجد چه بنمودش چه كرد

[ عارفان در خواب هم بيدار هستند ]

خفت در مسجد خود او را خواب كو * مرد غرقه گشته چون خسبد به جو
خواب مرغ و ماهيان باشد همى * عاشقان را زير غرقاب غمى

[ ادامهء حكايت مسجد مهمان‌كش ]

نيم شب آواز با هولى رسيد * كايم آيم بر سرت اى مستفيد
پنج كرت اين چنين آواز سخت * مىرسيد و دل همىشد لخت لخت

تفسير - آيت وَ أَجْلِبْ عَلَيْهِمْ بِخَيْلِكَ وَ رَجِلِكَ

[ اى انسان ! آمادهء مقابله با شيطان شو ]

تو چو عزم دين كنى با اجتهاد * ديو بانگت بر زند اندر نهاد

[ شيطان ، آدمى را گمراه مىكند ]

كه مرو ز آن سو بينديش اى غوى * كه اسير رنج و درويشى شوى
بىنوا گردى ز ياران وابرى * خوار گردى و پشيمانى خورى
تو ز بيم بانگ آن ديو لعين * واگريزى در ضلالت از يقين

[ انسان خيال مىكند فرصت‌هاى فراوان دارد ، لذا از زندگى پاك غفلت مىورزد ]

كه هلا فردا و پس فردا مراست * راه دين پويم كه مهلت پيش ماست
مرگ بينى باز كاو از چپ و راست * مىكشد همسايه را تا بانگ خاست
باز عزم دين كنى از بيم جان * مرد سازى خويشتن را يك زمان
پس سلح بر بندى از علم و حكم * كه من از خوفى نيارم پاى كم
باز بانگى بر زند بر تو ز مكر * كه بترس و باز گرد از تيغ فقر
باز بگريزى ز راه روشنى * آن سلاح علم و فن را بفكنى
سالها او را به بانگى بنده‌اى * در چنين ظلمت نمد افكنده‌اى
هيبت بانگ شياطين خلق را * بند كرده ست و گرفته حلق را
تا چنان نوميد شد جانشان ز نور * كه روان كافران ز اهل قبور

[ هيبت بانگ شيطان كجا و هيبت بانگ رحمان كجا ؟ ! ]

اين شكوه بانگ آن ملعون بود * هيبت بانگ خدايى چون بود
هيبت باز است بر كبك نجيب * مر مگس را نيست ز آن هيبت نصيب
ز انكه نبود باز صياد مگس * عنكبوتان مىمگس گيرند و بس
عنكبوت ديو بر چون تو ذباب * كر و فر دارد نه بر كبك و عقاب
بانگ ديوان گله بان اشقياست * بانگ سلطان پاسبان اولياست
تا نياميزد بدين دو بانگ دور * قطره‌اى از بحر خوش با بحر شور
مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 472 | جلال الدين الرومي