تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 471

مساهمون:

ص٤٧١

مثل زدن در رميدن كره‌ى اسب از آب خوردن به سبب شخوليدن سايسان

[ تمثيل در بيان اينكه به مخالفت‌هاى معاندان نبايد وقعى نهاد ]

آن كه فرمودست او اندر خطاب * كره و مادر همىخوردند آب
مىشخوليدند هر دم آن نفر * بهر اسبان كه هلا هين آب خور
آن شخوليدن به كره مىرسيد * سر همىبرداشت و از خور مىرميد
مادرش پرسيد كاى كره چرا * مىرمى هر ساعتى زين استقا
گفت كره مىشخولند اين گروه * ز اتفاق بانگشان دارم شكوه
پس دلم مىلرزد از جا مىرود * ز اتفاق نعره خوفم مىرسد
گفت مادر تا جهان بوده‌ست از اين * كار افزايان بدند اندر زمين
هين تو كار خويش كن اى ارجمند * زود كايشان ريش خود بر مىكنند
وقت تنگ و مىرود آب فراخ * پيش از آن كز هجر گردى شاخ شاخ

[ دعوت مردم به استفاده از معنويات اوليا ]

شهره كاريزى است پر آب حيات * آب كش تا بر دمد از تو نبات
آب خضر از جوى نطق اوليا * مىخوريم اى تشنه‌ى غافل بيا
گر نبينى آب كورانه به فن * سوى جو آور سبو در جوى زن
چون شنيدى كاندر اين جو آب هست * كور را تقليد بايد كار بست
جو فرو بر مشك آب انديش را * تا گران بينى تو مشك خويش را
چون گران ديدى شوى تو مستدل * رست از تقليد خشك آن گاه دل
گر نبيند كور آب جو عيان * ليك داند چون سبو بيند گران

[ با برخوردارى از معنويات اوليا مىتوان به كمال رسيد ]

كه ز جو اندر سبو آبى برفت * كاين سبك بود و گران شد ز آب و زفت

[ آدمى پس از رسيدن به كمال روحى ، اسير بادهاى نفسانى نمىشود ]

ز انكه هر بادى مرا درمىربود * باد مىنربايدم ثقلم فزود

[ نابخردان ، اسير نفسانيات هستند ]

مر سفيهان را ربايد هر هوا * ز انكه نبودشان گرانى قوى

[ تمثيل در بيان عدم ثبات روحىِ بدكاران ]

كشتى بىلنگر آمد مرد شر * كه ز باد كژ نيابد او حذر

[ عقل ، لنگر آدمى است ]

لنگر عقل است عاقل را امان * لنگرى دريوزه كن از عاقلان
او مددهاى خرد چون در ربود * از خزينه‌ى در آن درياى جود

[ بصيرت باطنى انسان از عنايات الهى است ]

زين چنين امداد دل پر فن شود * بجهد از دل چشم هم روشن شود
ز انكه نور از دل بر اين ديده نشست * تا چو دل شد ديده‌ى تو عاطل است
دل چو بر انوار عقلى نيز زد * ز آن نصيبى هم به دو ديده دهد

[ بيان تمثيل وحى ]

پس بدان كآب مبارك ز آسمان * وحى دلها باشد و صدق بيان

[ خود را از علوم و حيانى سيراب كن ]

ما چو آن كره هم آب جو خوريم * سوى آن وسواس طاعن ننگريم

[ به نكوهش معاندان وقعى مگذار ]

پى رو پيغمبرانى ره سپر * طعنه‌ى خلقان همه بادى شمر
آن خداوندان كه ره طى كرده‌اند * گوش با بانگ سگان كى كرده‌اند
مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 471 | جلال الدين الرومي