تفسير يا جِبالُ أَوِّبِي مَعَهُ وَ الطَّيْرَ
[ جماد نيز شعور و نطق دارد ]
روى داود از فرش تابان شده * كوهها اندر پيش نالان شده
كوه با داود گشته همرهى * هر دو مطرب مست در عشق شهى
يا جِبالُ أَوِّبِي امر آمده * هر دو هم آواز و هم پرده شده
گفت داودا تو هجرت ديدهاى * بهر من از هم دمان ببريدهاى
اى غريب فرد بىمونس شده * آتش شوق از دلت شعله زده
مطربان خواهى و قوال و نديم * كوهها را پيشت آرد آن قديم
مطرب و قوال و سرنايى كند * كه به پيشت باد پيمايى كند
تا بدانى ناله چون كه را رواست * بىلب و دندان ولى را نالههاست
نغمهى اجزاى آن صافى جسد * هر دمى در گوش حسش مىرسد
[ هر گوشى نيايش جماد را نمىشنود ]
همنشينان نشنوند او بشنود * اى خنك جان كاو به غيبش بگرود
بنگرد در نفس خود صد گفتوگو * همنشين او نبرده هيچ بو
[ نقد آنان كه به ذوقيات درونى و عرفانى باور ندارند ]
صد سؤال و صد جواب اندر دلت * مىرسد از لامكان تا منزلت
بشنوى تو نشنود ز آن گوشها * گر به نزديك تو آرد گوش را
گيرم اى كر خود تو آن را نشنوى * چون مثالش ديدهاى چون نگروى
جواب طعنه زننده در مثنوى از قصور فهم خود
[ پاسخ به مخالفان مثنوى ]
اى سگ طاعن تو عوعو مىكنى * طعن قرآن را برون شو مىكنى
اين نه آن شير است كز وى جان برى * يا ز پنجهى قهر او ايمان برى
تا قيامت مىزند قرآن ندا * اى گروهى جهل را گشته فدا
كه مرا افسانه مىپنداشتيد * تخم طعن و كافرى مىكاشتيد
خود بديديد آن كه طعنه مىزديت * كه شما فانى و افسانه بديت
من كلام حقم و قايم به ذات * قوت جان جان و ياقوت زكات
نور خورشيدم فتاده بر شما * ليك از خورشيد ناگشته جدا
نك منم ينبوع آن آب حيات * تا رهانم عاشقان را از ممات
گر چنان گند آزتان ننگيختى * جرعهاى بر گورتان حق ريختى
نه بگيرم گفت و پند آن حكيم * دل نگردانم به هر طعنى سقيم