تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 467

مساهمون:

ص٤٦٧

عذر گفتن كدبانو با نخود و حكمت در جوش داشتن كدبانو نخود را

[ سير تكاملى انسان از مرتبهء جمادى تا مرتبهء انسانى ]

آن ستى گويد و را كه پيش از اين * من چو تو بودم ز اجزاى زمين
چون بنوشيدم جهاد آذرى * پس پذيرا گشتم و اندر خورى
مدتى جوشيده‌ام اندر زمن * مدتى ديگر درون ديگ تن
زين دو جوشش قوت حسها شدم * روح گشتم پس ترا استا شدم
در جمادى گفتمى ز آن مىدوى * تا شوى علم و صفات معنوى
چون شدى تو روح پس بار دگر * جوش ديگر كن ز حيوانى گذر

[ به هوش باش تا نكته‌هاى دقيق را اشتباه فهم نكنى ]

از خدا مىخواه تا زين نكته‌ها * در نلغزى و رسى در منتها
ز انكه از قرآن بسى گمره شدند * ز آن رسن قومى درون چه شدند
مر رسن را نيست جرمى اى عنود * چون ترا سوداى سربالا نبود

باقى قصه‌ى مهمان آن مسجد مهمان كش و ثبات و صدق او

[ عاشق ، بلاجوست ]

آن غريب شهر سربالا طلب * گفت مىخسبم در اين مسجد به شب
مسجدا گر كربلاى من شوى * كعبه‌ى حاجت رواى من شوى
هين مرا بگذار اى بگزيده دار * تا رسن بازى كنم منصوروار
گر شديد اندر نصيحت جبرئيل * مىنخواهد غوث در آتش خليل
جبرئيلا رو كه من افروخته * بهترم چون عود و عنبر سوخته
جبرئيلا گر چه يارى مىكنى * چون برادر پاسدارى مىكنى
اى برادر من بر آذر چابكم * من نه آن جانم كه گردم بيش و كم

[ روح حيوانى به زوال مىرود ]

جان حيوانى فزايد از علف * آتشى بود و چو هيزم شد تلف
گر نگشتى هيزم او مثمر بدى * تا ابد معمور و هم عامر بدى

[ عشق مجازى ، سايه‌اى از عشق حقيقى است ]

باد سوزان است اين آتش بدان * پرتو آتش بود نه عين آن
عين آتش در اثير آمد يقين * پرتو و سايه‌ى وى است اندر زمين

[ عشق‌هاى مجازى ، راجع است به عشق حقيقى ]

لاجرم پرتو نپايد ز اضطراب * سوى معدن باز مىگردد شتاب
قامت تو برقرار آمد به ساز * سايه‌ات كوته دمى يك دم دراز
ز انكه در پرتو نيابد كس ثبات * عكسها وا گشت سوى امهات

[ رعايت ظرفيت شنوندگان ]

هين دهان بر بند فتنه لب گشاد * خشك آر اللَّه أعلم بالرشاد