تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 462

مساهمون:

ص٤٦٢
ز آن عوان مقتضى كه شهوت است * دل اسير حرص و آز و آفت است
ز آن عوان سر شدى دزد و تباه * تا عوانان را به قهر تست راه
در خبر بشنو تو اين پند نكو * بين جنبيكم لكم أعدى عدو

[ نفس امّاره ، همچون شيطان ، گمراه كننده است ]

طمطراق اين عدو مشنو گريز * كاو چو ابليس است در لج و ستيز
بر تو او از بهر دنيا و نبرد * آن عذاب سرمدى را سهل كرد
چه عجب گر مرگ را آسان كند * او ز سحر خويش صد چندان كند

[ جادو ، وارونه نمايى مىكند ]

سحر كاهى را به صنعت كه كند * باز كوهى را چو كاهى مىتند
زشتها را نغز گرداند به فن * نغزها را زشت گرداند به ظن
كار سحر اين است كاو دم مىزند * هر نفس قلب حقايق مىكند
آدمى را خر نمايد ساعتى * آدمى سازد خرى را و آيتى
اين چنين ساحر درون تست و سر * إن في الوسواس سحرا مستتر

[ اولياء اللّه ، جادوها را باطل مىكنند ]

اندر آن عالم كه هست اين سحرها * ساحران هستند جادويى گشا

[ اولياى خدا ، پادزهرِ شيطان و نفس اماره‌اند ]

اندر آن صحرا كه رست اين زهر تر * نيز روييده‌ست ترياق اى پسر
گويدت ترياق از من جو سپر * كه ز زهرم من به تو نزديكتر

[ شيطان و نفس امّاره جادو مىكنند و اولياى خدا آن جادوها را باطل مىنمايند ]

گفت او سحر است و ويرانى تو * گفت من سحر است و دفع سحر او

مكرر كردن عاذلان پند را بر آن مهمان آن مسجد مهمان كش

[ عافيت‌طلبان به دلسرد كردن عشاق ادامه مىدهند ]

گفت پيغمبر كه ان فى البيان * سحرا و حق گفت آن خوش پهلوان
هين مكن جلدى برو اى بو الكرم * مسجد و ما را مكن زين متهم
كه بگويد دشمنى از دشمنى * آتشى در ما زند فردا دنى
كه بتاسانيد او را ظالمى * بر بهانه‌ى مسجد او بد سالمى
تا بهانه‌ى قتل بر مسجد نهد * چون كه بد نام است مسجد او جهد
تهمتى بر ما منه اى سخت جان * كه نه‌ايم ايمن ز مكر دشمنان
هين برو جلدى مكن سودا مپز * كه نتان پيمود كيوان را به گز
چون تو بسياران بلافيده ز بخت * ريش خود بر كنده يك يك لخت لخت
هين برو كوتاه كن اين قيل و قال * خويش و ما را در ميفكن در و بال