ذوق جنس از جنس خود باشد يقين * ذوق جزو از كل خود باشد ببين
[ موجودات ناهمجنس كه استعداد تجانس داشته باشند ، همجنس مىشوند ]
يا مگر آن قابل جنسى بود * چون به دو پيوست جنس او شود
همچو آب و نان كه جنس ما نبود * گشت جنس ما و اندر ما فزود
نقش جنسيت ندارد آب و نان * ز اعتبار آخر آن را جنس دان
[ تجانس ظاهرى دوام ندارد ]
ور ز غير جنس باشد ذوق ما * آن مگر مانند باشد جنس را
آن كه مانند است باشد عاريت * عاريت باقى نماند عاقبت
[ سه تمثيل براى ابيات پيشين ]
مرغ را گر ذوق آيد از صفير * چون كه جنس خود نيابد شد نفير
تشنه را گر ذوق آيد از سراب * چون رسد در وى گريزد جويد آب
مفلسان هم خوش شوند از زر قلب * ليك آن رسوا شود در دار ضرب
[ حذر از گندمنمايان جوفروش ]
تا زر اندوديت از ره نفگند * تا خيال كژ ترا چه نفگند
از كليله باز جو آن قصه را * و اندر آن قصه طلب كن حصه را
بيان توكل و ترك جهد گفتن نخجيران به شير
[ حكايت در اينكه سعى و تلاش ، منافى توكل نيست ]
طايفهى نخجير در وادى خوش * بودشان از شير دايم كش مكش
بس كه آن شير از كمين درمىربود * آن چرا بر جمله ناخوش گشته بود
حيله كردند آمدند ايشان بشير * كز وظيفه ما ترا داريم سير
بعد از اين اندر پى صيدى ميا * تا نگردد تلخ بر ما اين گيا
جواب گفتن شير نخجيران را و فايدهى جهد گفتن
[ تجربههاى پيشين خود را دست كم مگير ]
گفت آرى گر وفا بينم نه مكر * مكرها بس ديدهام از زيد و بكر
من هلاك فعل و مكر مردمم * من گزيدهى زخم مار و كژدمم
مردم نفس از درونم در كمين * از همه مردم بتر در مكر و كين
گوش من لا يلدغ المؤمن شنيد * قول پيغمبر به جان و دل گزيد
ترجيح نهادن نخجيران توكل را بر جهد و اكتساب
[ احتياط و محكمكارى در برابر مقدّرات ، بى فايده است ]
جمله گفتند اى حكيم با خبر * الحذر دع ليس يغنى عن قدر
در حذر شوريدن شور و شر است * رو توكل كن توكل بهتر است