تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 35

مساهمون:

ص٣٥

كج ماندن دهان آن مرد كه نام محمد را عليه السلام به تسخر خواند

[ حكايت در اينكه هر كس به طعن پاكان خيزد ، خود ، رسوا شود ]

آن دهان كژ كرد و از تسخر بخواند * مر محمد را دهانش كژ بماند
باز آمد كاى محمد عفو كن * اى ترا الطاف و علم من لدن
من ترا افسوس مىكردم ز جهل * من بدم افسوس را منسوب و اهل
چون خدا خواهد كه پرده‌ى كس درد * ميلش اندر طعنه‌ى پاكان برد
چون خدا خواهد كه پوشد عيب كس * كم زند در عيب معيوبان نفس

[ تضرّع ، يارى خدا را به دنبال دارد ]

چون خدا خواهد كه‌مان يارى كند * ميل ما را جانب زارى كند
اى خنك چشمى كه آن گريان اوست * وى همايون دل كه آن بريان اوست
آخر هر گريه آخر خنده‌اى است * مرد آخر بين مبارك بنده‌اى است
هر كجا آب روان سبزه بود * هر كجا اشك روان رحمت شود
باش چون دولاب نالان چشم تر * تا ز صحن جانت بر رويد خضر
اشك خواهى رحم كن بر اشك بار * رحم خواهى بر ضعيفان رحم آر

عتاب كردن آتش را آن پادشاه جهود

[ قدرت مطلقهء الهى ]

رو به آتش كرد شه كاى تند خو * آن جهان سوز طبيعى خوت كو
چون نمىسوزى چه شد خاصيتت * يا ز بخت ما دگر شد نيتت
مىنبخشايى تو بر آتش پرست * آن كه نپرستد ترا او چون برست
هرگز اى آتش تو صابر نيستى * چون نسوزى چيست قادر نيستى
چشم بند است اين عجب يا هوش بند * چون نسوزاند چنين شعله‌ى بلند
جادويى كردت كسى يا سيمياست * يا خلاف طبع تو از بخت ماست
گفت آتش من همانم اى شمن * اندر آ تو تا ببينى تاب من
طبع من ديگر نگشت و عنصرم * تيغ حقم هم به دستورى برم

[ تمثيل براى ابيات پيشين ]

بر در خرگه سگان تركمان * چاپلوسى كرده پيش ميهمان
ور به خرگه بگذرد بيگانه رو * حمله بيند از سگان شيرانه او
من ز سگ كم نيستم در بندگى * كم ز تركى نيست حق در زندگى