كج ماندن دهان آن مرد كه نام محمد را عليه السلام به تسخر خواند
[ حكايت در اينكه هر كس به طعن پاكان خيزد ، خود ، رسوا شود ]
آن دهان كژ كرد و از تسخر بخواند * مر محمد را دهانش كژ بماند
باز آمد كاى محمد عفو كن * اى ترا الطاف و علم من لدن
من ترا افسوس مىكردم ز جهل * من بدم افسوس را منسوب و اهل
چون خدا خواهد كه پردهى كس درد * ميلش اندر طعنهى پاكان برد
چون خدا خواهد كه پوشد عيب كس * كم زند در عيب معيوبان نفس
[ تضرّع ، يارى خدا را به دنبال دارد ]
چون خدا خواهد كهمان يارى كند * ميل ما را جانب زارى كند
اى خنك چشمى كه آن گريان اوست * وى همايون دل كه آن بريان اوست
آخر هر گريه آخر خندهاى است * مرد آخر بين مبارك بندهاى است
هر كجا آب روان سبزه بود * هر كجا اشك روان رحمت شود
باش چون دولاب نالان چشم تر * تا ز صحن جانت بر رويد خضر
اشك خواهى رحم كن بر اشك بار * رحم خواهى بر ضعيفان رحم آر
عتاب كردن آتش را آن پادشاه جهود
[ قدرت مطلقهء الهى ]
رو به آتش كرد شه كاى تند خو * آن جهان سوز طبيعى خوت كو
چون نمىسوزى چه شد خاصيتت * يا ز بخت ما دگر شد نيتت
مىنبخشايى تو بر آتش پرست * آن كه نپرستد ترا او چون برست
هرگز اى آتش تو صابر نيستى * چون نسوزى چيست قادر نيستى
چشم بند است اين عجب يا هوش بند * چون نسوزاند چنين شعلهى بلند
جادويى كردت كسى يا سيمياست * يا خلاف طبع تو از بخت ماست
گفت آتش من همانم اى شمن * اندر آ تو تا ببينى تاب من
طبع من ديگر نگشت و عنصرم * تيغ حقم هم به دستورى برم
[ تمثيل براى ابيات پيشين ]
بر در خرگه سگان تركمان * چاپلوسى كرده پيش ميهمان
ور به خرگه بگذرد بيگانه رو * حمله بيند از سگان شيرانه او
من ز سگ كم نيستم در بندگى * كم ز تركى نيست حق در زندگى