پاى دارى چون كنى خود را تو لنگ * دست دارى چون كنى پنهان تو چنگ
[ تمثيل براى ابيات پيشين ]
خواجه چون بيلى به دست بنده داد * بىزبان معلوم شد او را مراد
دست همچون بيل اشارتهاى اوست * آخر انديشى عبارتهاى اوست
چون اشارتهاش را بر جان نهى * در وفاى آن اشارت جان دهى
پس اشارتهاى اسرارت دهد * بار بر دارد ز تو كارت دهد
[ سير كمالى سالك از خامى تا پختگى ]
حاملى محمول گرداند ترا * قابلى مقبول گرداند ترا
قابل امر ويى قايل شوى * وصل جويى بعد از آن و اصل شوى
[ تأييد سعى و تلاش و نفى جبر ]
سعى شكر نعمتش قدرت بود * جبر تو انكار آن نعمت بود
شكر قدرت قدرتت افزون كند * جبر نعمت از كفت بيرون كند
جبر تو خفتن بود در ره مخسب * تا نبينى آن در و درگه مخسب
[ جبر عارفانه با جبر عاميانه تفاوت دارد ]
هان مخسب اى جبرى بىاعتبار * جز به زير آن درخت ميوهدار
تا كه شاخ افشان كند هر لحظه باد * بر سر خفته بريزد نقل و زاد
جبر و خفتن در ميان ره زنان * مرغ بىهنگام كى يابد امان
[ اهميت سعى و تلاش ]
ور اشارتهاش را بينى زنى * مرد پندارى و چون بينى زنى
اين قدر عقلى كه دارى گم شود * سر كه عقل از وى بپرد دم شود
ز آن كه بىشكرى بود شوم و شنار * مىبرد بىشكر را در قعر نار
[ توكّل ، سعى و تلاش انسان را نفى نمىكند ]
گر توكل مىكنى در كار كن * كشت كن پس تكيه بر جبار كن
باز ترجيح نهادن نخجيران توكل را بر جهد
[ چرا آزمندان با آن همه جوش و خروش به راحتى و آسايش نمىرسند ؟ ]
جمله با وى بانگها برداشتند * كان حريصان كه سببها كاشتند
صد هزار اندر هزار از مرد و زن * پس چرا محروم ماندند از زمن
صد هزاران قرن ز آغاز جهان * همچو اژدرها گشاده صد دهان
مكرها كردند آن دانا گروه * كه ز بن بر كنده شد ز آن مكر كوه
كرد وصف مكرهاشان ذو الجلال * لتزول منه اقلال الجبال
جز كه آن قسمت كه رفت اندر ازل * روى ننمود از شكار و از عمل
جمله افتادند از تدبير و كار * ماند كار و حكمهاى كردگار
كسب جز نامى مدان اى نامدار * جهد جز وهمى مپندار اى عيار