آتش طبعت اگر غمگين كند * سوزش از امر مليك دين كند
آتش طبعت اگر شادى دهد * اندر او شادى مليك دين نهد
چون كه غم بينى تو استغفار كن * غم به امر خالق آمد كار كن
چون بخواهد عين غم شادى شود * عين بند پاى ، آزادى شود
باد و خاك و آب و آتش بندهاند * با من و تو مرده با حق زندهاند
پيش حق آتش هميشه در قيام * همچو عاشق روز و شب پيچان مدام
[ تمثيل در اينكه نظام علل و اسباب طبيعى واقعيت دارد اما تا خدا نخواهد آنها به خودى خود مؤثر نيستند ]
سنگ بر آهن زنى بيرون جهد * هم به امر حق قدم بيرون نهد
آهن و سنگ ستم بر هم مزن * كاين دو مىزايند همچون مرد و زن
سنگ و آهن خود سبب آمد و ليك * تو به بالاتر نگر اى مرد نيك
كاين سبب را آن سبب آورد پيش * بىسبب كى شد سبب هرگز ز خويش
و آن سببها كانبيا را رهبر است * آن سببها زين سببها برتر است
اين سبب را آن سبب عامل كند * باز گاهى بىبر و عاطل كند
اين سبب را محرم آمد عقلها * و آن سببها راست محرم انبيا
اين سبب چه بود به تازى گو رسن * اندر اين چه اين رسن آمد به فن
گردش چرخه رسن را علت است * چرخه گردان را نديدن زلت است
اين رسنهاى سببها در جهان * هان و هان زين چرخ سر گردان مدان
[ تدبير امور عالم ، ذاتى نيست ، بل مستند به مشيت خداوند است ]
تا نمانى صفر و سر گردان چو چرخ * تا نسوزى تو ز بىمغزى چو مرخ
باد آتش مىخورد از امر حق * هر دو سر مست آمدند از خمر حق
آب حلم و آتش خشم اى پسر * هم ز حق بينى چو بگشايى بصر
گر نبودى واقف از حق جان باد * فرق كى كردى ميان قوم عاد
قصهى باد كه در عهد هود عليه السلام قوم عاد را هلاك كرد
[ حكايت در اينكه جمادات نيز به امر حق ، داراى حيات و شعوراند ]
هود گرد مومنان خطى كشيد * نرم مىشد باد كانجا مىرسيد
هر كه بيرون بود ز آن خط جمله را * پاره پاره مىگسست اندر هوا
همچنين شيبان راعى مىكشيد * گرد بر گرد رمه خطى پديد
چون به جمعه مىشد او وقت نماز * تا نيارد گرگ آن جا ترك تاز
هيچ گرگى در نرفتى اندر آن * گوسفندى هم نگشتى ز آن نشان
باد حرص گرگ و حرص گوسفند * دايرهى مرد خدا را بود بند
همچنين باد اجل با عارفان * نرم و خوش همچون نسيم يوسفان
آتش ابراهيم را دندان نزد * چون گزيدهى حق بود چونش گزد
[ اهل حقيقت ، در آتش شهوت نمىسوزند ]
ز آتش شهوت نسوزد اهل دين * باقيان را برده تا قعر زمين
[ چند تمثيل در شعور داشتن جمادات ]
موج دريا چون به امر حق بتاخت * اهل موسى را ز قبطى واشناخت