تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 431

مساهمون:

ص٤٣١
آن عقابش را عقابى دان كه او * در ربود آن موزه را ز آن نيك خو
تا رهاند پاش را از زخم مار * اى خنك عقلى كه باشد بىغبار
گفت لا تأسوا عَلى ما فاتَكُمْ * إن أتى السرحان و أردى شاتكم

[ بلاى كوچك ، دافع بلاهاى بزرگ است ]

كان بلا دفع بلاهاى بزرگ * و آن زيان منع زيانهاى سترگ

استدعاى آن مرد از موسى زبان بهايم با طيور

[ حكايت در اينكه بلاى كوچك ، بلاهاى بزرگ را دفع مىكند ]

گفت موسى را يكى مرد جوان * كه بياموزم زبان جانوران
تا بود كز بانگ حيوانات و دد * عبرتى حاصل كنم در دين خود
چون زبانهاى بنى آدم همه * در پى آب است و نان و دمدمه
بلكه حيوانات را دردى دگر * باشد از تدبير هنگام گذر
گفت موسى رو گذر كن زين هوس * كاين خطر دارد بسى در پيش و پس
عبرت و بيدارى از يزدان طلب * نه از كتاب و از مقال و حرف و لب
گرم‌تر شد مرد ز آن منعش كه كرد * گرم‌تر گردد همى از منع مرد
گفت اى موسى چو نور تو بتافت * هر چه چيزى بود چيزى از تو يافت
مر مرا محروم كردن زين مراد * لايق لطفت نباشد اى جواد
اين زمان قايم مقام حق توى * ياس باشد گر مرا مانع شوى
گفت موسى يا رب اين مرد سليم * سخره كرده‌ستش مگر ديو رجيم
گر بياموزم زيان كارش بود * ور نياموزم دلش بد مىشود
گفت اى موسى بياموزش كه ما * رد نكرديم از كرم هرگز دعا
گفت يا رب او پشيمانى خورد * دست خايد جامه‌ها را بر درد

[ نداشتن قدرت و امكانات ، بهتر از داشتن قدرت و امكاناتى است كه به فساد انجامد ]

نيست قدرت هر كسى را سازوار * عجز بهتر مايه‌ى پرهيزكار
فقر از اين رو فخر آمد جاودان * كه به تقوى ماند دست نارسان
ز آن غنا و ز آن غنى مردود شد * كه ز قدرت صبرها بدرود شد
آدمى را عجز و فقر آمد امان * از بلاى نفس پر حرص و غمان

[ غم ، ناشى از آرزوهاى دراز است ]

آن غم آمد ز آرزوهاى فضول * كه بدان خو كرده است آن صيد غول
آرزوى گل بود گل خواره را * گل شكر نگوارد آن بىچاره را

وحى آمدن از حق تعالى به موسى كه بياموزش چيزى كه استدعا مىكند يا بعضى از آن

گفت يزدان تو بده بايست او * بر گشا در اختيار آن دست او

[ در اثبات اختيار براى انسان و نفى جبر ]

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 431 | جلال الدين الرومي