تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 430

مساهمون:

ص٤٣٠

ربودن عقاب موزه‌ى مصطفى عليه الصلاة و السلام و بردن بر هوا و نگون كردن و از موزه مار سياه فرو افتادن

[ حكايت در اينكه همهء موجودات به اذنِ الهى ، حافظ اوليا هستند ]

اندر اين بودند كاواز صلا * مصطفى بشنيد از سوى علا
خواست آبى و وضو را تازه كرد * دست و رو را شست او ز آن آب سرد
هر دو پا شست و به موزه كرد راى * موزه را بربود يك موزه رباى
دست سوى موزه برد آن خوش خطاب * موزه را بربود از دستش عقاب
موزه را اندر هوا برد او چو باد * پس نگون كرد و از آن مارى فتاد
در فتاد از موزه يك مار سياه * ز آن عنايت شد عقابش نيك خواه
پس عقاب آن موزه را آورد باز * گفت هين بستان و رو سوى نماز
از ضرورت كردم اين گستاخيى * من ز ادب دارم شكسته شاخيى
واى كاو گستاخ پايى مىنهد * بىضرورت كش هوا فتوى دهد

[ لطفِ پوشيده در قهر ]

پس رسولش شكر كرد و گفت ما * اين جفا ديديم و بود اين خود وفا
موزه بربودى و من درهم شدم * تو غمم بردى و من در غم شدم
گر چه هر غيبى خدا ما را نمود * دل در آن لحظه به خود مشغول بود
گفت دور از تو كه غفلت در تو رست * ديدنم آن غيب را هم عكس تست

[ نورانيّت باطنى اوليا ]

مار در موزه ببينم بر هوا * نيست از من عكس تست اى مصطفى
عكس نورانى همه روشن بود * عكس ظلمانى همه گلخن بود
عكس عبد الله همه نورى بود * عكس بيگانه همه كورى بود
عكس هر كس را بدان اى جان ببين * پهلوى جنسى كه خواهى مىنشين

وجه عبرت گرفتن از اين حكايت و يقين دانستن كه إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ يُسْراً

[ در هر سختى ، آسايش و نجات است ]

عبرت است آن قصه‌اى جان مر ترا * تا كه راضى باشى از حكم خدا
تا كه زيرك باشى و نيكو گمان * چون ببينى واقعه‌ى بد ناگهان
ديگران گردند زرد از بيم آن * تو چو گل خندان گه سود و زيان
ز انكه گل گر برگ برگش مىكنى * خنده نگذارد نگردد منثنى
گويد از خارى چرا افتم به غم * خنده را من خود ز خار آورده‌ام
هر چه از تو ياوه گردد از قضا * تو يقين دان كه خريدت از بلا

[ معنى تصوّف ، شادى به گاه نزول بلاست ]

ما التصوف قال وجدان الفرح * في الفؤاد عند إتيان الترح

[ قهر خدا نيز عين لطف است ]

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 430 | جلال الدين الرومي