هى چه مىگويى غلام من كجاست * هين نخواهى رست از من جز به راست
گفت اسرار ترا با آن غلام * جمله واگويم يكايك من تمام
ز آن زمانى كه خريدى تو مرا * تا به اكنون باز گويم ماجرا
تا بدانى كه همانم در وجود * گر چه از شبديز من صبحى گشود
[ روح ، از قيد تعينات مادى ، خارج است ]
رنگ ديگر شد و ليكن جان پاك * فارغ از رنگ است و از اركان و خاك
[ با بينش سطحى نمىتوان حقيقت را شناخت ]
تن شناسان زود ما را گم كنند * آب نوشان ترك مشك و خم كنند
[ اهل معرفت ، از عالم كثرت رهيدهاند ]
جان شناسان از عددها فارغند * غرقهى درياى بىچونند و چند
[ نقطهء شروع معرفت ، تجربهء درونى است ]
جان شو و از راه جان جان را شناس * يار بينش شو نه فرزند قياس
[ فرشته و عقل از يك گوهرند ]
چون ملك با عقل يك سر رشتهاند * بهر حكمت را دو صورت گشتهاند
آن ملك چون مرغ بال و پر گرفت * وين خرد بگذاشت پر و فر گرفت
لاجرم هر دو مناصر آمدند * هر دو خوش رو پشت همديگر شدند
هم ملك هم عقل حق را واجدى * هر دو آدم را معين و ساجدى
[ نفس امّاره و شيطان از يك گوهرند ]
نفس و شيطان بوده ز اول واحدى * بوده آدم را عدو و حاسدى
[ ابليس ، ظاهربين است ]
آن كه آدم را بدن ديد او رميد * و انكه نور موتمن ديد او خميد
آن دو ديده روشنان بودند از اين * وين دو را ديده نديده غير طين
[ سخن بايد در سطح درك مخاطب باشد ]
اين بيان اكنون چو خر بر يخ بماند * چون نشايد بر جهود انجيل خواند
كى توان با شيعه گفتن از عمر * كى توان بربط زدن در پيش كر
ليك گر در ده به گوشه يك كس است * هاى و هويى كه بر آوردم بس است
مستحق شرح را سنگ و كلوخ * ناطقى گردد مشرح با رسوخ
بيان آن كه حق تعالى هر چه داد و آفريد از سماوات و ارضين و اعيان و اعراض همه به استدعاى حاجت آفريد ، خود را محتاج چيزى بايد كردن تا بدهد كه أَمَّنْ يُجِيبُ الْمُضْطَرَّ إِذا دَعاهُ
، اضطرار گواه استحقاق است
[ تا درد طلب در كسى پيدا نشود ، حقيقت آشكار نگردد ]
آن نياز مريمى بوده ست و درد * كه چنان طفلى سخن آغاز كرد
جزو او بىاو براى او بگفت * جزو جزوت گفت دارد در نهفت
دست و پا شاهد شوندت اى رهى * منكرى را چند دست و پا نهى
ور نباشى مستحق شرح و گفت * ناطقهى ناطق ترا ديد و بخفت
هر چه روييد از پى محتاج رست * نابيابد طالبى چيزى كه جست
حق تعالى گر سماوات آفريد * از براى دفع حاجات آفريد
[ چند تمثيل براى ابيات پيشين ]
هر كجا دردى دوا آن جا رود * هر كجا فقرى نوا آن جا رود