تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 427

مساهمون:

ص٤٢٧

مشك آن غلام از غيب پر آب كردن به معجزه و آن غلام سياه را سپيد رو كردن باذن اللَّه تعالى

اى غلام اكنون تو پر بين مشك خود * تا نگويى در شكايت نيك و بد
آن سيه حيران شد از برهان او * مىدميد از لامكان ايمان او
چشمه‌اى ديد از هوا ريزان شده * مشك او رو پوش فيض آن شده
ز آن نظر رو پوشها هم بر دريد * تا معين چشمه‌ى غيبى بديد
چشمها پر آب كرد آن دم غلام * شد فراموشش ز خواجه و ز مقام
دست و پايش ماند از رفتن به راه * زلزله افكند در جانش إله
باز بهر مصلحت بازش كشيد * كه به خويش آ باز رو اى مستفيد
وقت حيرت نيست حيرت پيش تست * اين زمان در ره در آ چالاك و چست
دستهاى مصطفى بر رو نهاد * بوسه‌هاى عاشقانه بس بداد
مصطفى دست مبارك بر رخش * آن زمان ماليد و كرد او فرخش
شد سپيد آن زنگى و زاده‌ى حبش * همچو بدر و روز روشن شد شبش
يوسفى شد در جمال و در دلال * گفتش اكنون رو بده واگوى حال
او همىشد بىسر و بىپاى مست * پاى مىنشناخت در رفتن ز دست
پس بيامد با دو مشك پر روان * سوى خواجه از نواحى كاروان

ديدن خواجه غلام خود را سپيد و ناشناختن كه اوست و گفتن كه غلام مرا تو كشته‌اى خونت گرفت و خدا ترا به دست من انداخت

خواجه از دورش بديد و خيره ماند * از تحير اهل آن ده را بخواند
راويه‌ى ما اشتر ما هست اين * پس كجا شد بنده‌ى زنگى جبين
اين يكى بدرى است مىآيد ز دور * مىزند بر نور روز از روش نور
كو غلام ما مگر سر گشته شد * يا به دو گرگى رسيد و كشته شد
چون بيامد پيش گفتش كيستى * از يمن زادى و يا تركيستى
گو غلامم را چه كردى راست گو * گر بكشتى وانما حيلت مجو
گفت اگر كشتم به تو چون آمدم * چون به پاى خود در اين خون آمدم
كو غلام من بگفت اينك منم * كرد دست فضل يزدان روشنم
مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 427 | جلال الدين الرومي