تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 426

مساهمون:

ص٤٢٦
ناگهانى آن مغيث هر دو كون * مصطفى پيدا شد از ره بهر عون
ديد آن جا كاروانى بس بزرگ * بر تف ريگ و ره صعب و سترگ
اشترانشان را زبان آويخته * خلق اندر ريگ هر سو ريخته
رحمتش آمد گفت هين زوتر رويد * چند يارى سوى آن كثبان دويد
كه سياهى بر شتر مشك آورد * سوى مير خود به زودى مىبرد
آن شتربان سيه را با شتر * سوى من آريد با فرمان مر
سوى كثبان آمدند آن طالبان * بعد يك ساعت بديدند آن چنان
بنده‌اى مىشد سيه با اشترى * راويه پر آب چون هديه برى
پس به دو گفتند مىخواند ترا * اين طرف فخر البشر خير الورى
گفت من نشناسم او را كيست او * گفت او آن ماه روى قند خو
نوعها تعريف كردندش كه هست * گفت مانا او مگر آن شاعر است
كه گروهى را زبون كرد او به سحر * من نيايم جانب او نيم شبر
كش كشانش آوريدند آن طرف * او فغان برداشت در تشنيع و تف
چون كشيدندش به پيش آن عزيز * گفت نوشيد آب و برداريد نيز
جمله را ز آن مشك او سيراب كرد * اشتران و هر كسى ز آن آب خورد
راويه پر كرد و مشك از مشك او * ابر گردون خيره ماند از رشك او
اين كسى ديده ست كز يك راويه * سرد گردد سوز چندان هاويه
اين كسى ديده ست كز يك مشك آب * گشت چندين مشك پر بىاضطراب

[ علل و اسباب ظاهرى ، حجاب جهان باطنى است ]

مشك خود رو پوش بود و موج فضل * مىرسيد از امر او از بحر اصل
آب از جوشش همىگردد هوا * و آن هوا گردد ز سردى آبها
بلكه بىاسباب و بيرون زين حكم * آب رويانيد تكوين از عدم
تو ز طفلى چون سببها ديده‌اى * در سبب از جهل بر چفسيده‌اى
با سببها از مسبب غافلى * سوى اين رو پوشها ز آن مايلى
چون سببها رفت بر سر مىزنى * ربنا و ربناها مىكنى
رب مىگويد برو سوى سبب * چون ز صنعم ياد كردى اى عجب
گفت زين پس من ترا بينم همه * ننگرم سوى سبب و آن دمدمه
گويدش رُدُّوا لَعادُوا كار تست * اى تو اندر توبه و ميثاق سست

[ رحمت خداوند ، گناهان را پاك مىكند ]

ليك من آن ننگرم رحمت كنم * رحمتم پر ست بر رحمت تنم
ننگرم عهد بدت بدهم عطا * از كرم اين دم چو مىخوانى مرا

[ ادامهء حكايت فرياد رسيدن رسول ( ع ) ]

قافله حيران شد اندر كار او * يا محمد چيست اين اى بحر خو
كرده‌اى رو پوش مشك خرد را * غرقه كردى هم عرب هم كرد را