تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 398

مساهمون:

ص٣٩٨
ريده‌اى آن گاه صدر و پيشگاه * اى دريغ از چون تو خر خاشاك و كاه
رو كه فرزندان تو با جفت تو * بندگان او شدند افزون مگو
سنگ بر سينه همىزد با دو دست * مىدويد از جهل خود بالا و پست
خلق هم اندر ملامت آمدند * كز ضمير كار او غافل بدند
ظالم از مظلوم كى داند كسى * كاو بود سخره‌ى هوا همچون خسى
ظالم از مظلوم آن كس پى برد * كاو سر نفس ظلوم خود برد
ور نه آن ظالم كه نفس است از درون * خصم مظلومان بود او از جنون
سگ هماره حمله بر مسكين كند * تا تواند زخم بر مسكين زند
شرم شيران راست نى سگ را بدان * كه نگيرد صيد از همسايگان
عامه‌ى مظلوم كش ظالم پرست * از كمين سگسان سوى داود جست
روى در داود كردند آن فريق * كاى نبى مجتبى بر ما شفيق
اين نشايد از تو كاين ظلمى است فاش * قهر كردى بىگناهى را به لاش

عزم كردن داود عليه السلام به خواندن خلق بدان صحرا كه راز آشكارا كند و حجتها همه قطع كند

گفت اى ياران زمان آن رسيد * كان سر مكتوم او گردد پديد
جمله برخيزيد تا بيرون رويم * تا بر آن سر نهان واقف شويم
در فلان صحرا درختى هست زفت * شاخهايش انبه و بسيار و چفت
سخت راسخ خيمه گاه و ميخ او * بوى خون مىآيدم از بيخ او
خون شده ست اندر بن آن خوش درخت * خواجه را كشته ست اين منحوس بخت
تا كنون حلم خدا پوشيد آن * آخر از ناشكرى آن قلتبان
كه عيال خواجه را روزى نديد * نى به نوروز و نه موسمهاى عيد
بىنوايان را به يك لقمه نجست * ياد ناورد او ز حقهاى نخست
تا كنون از بهر يك گاو اين لعين * مىزند فرزند او را بر زمين
او به خود برداشت پرده از گناه * ور نه مىپوشيد جرمش را إله
كافر و فاسق در اين دور گزند * پرده‌ى خود را به خود بر مىدرند
ظلم مستور است در اسرار جان * مىنهد ظالم به پيش مردمان
كه ببينيدم كه دارم شاخها * گاو دوزخ را ببينيد از ملا
مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 398 | جلال الدين الرومي